گنج

شمارهٔ ۱۸۱

۱۰ بیت
کسی را از تو کامی بر نیایدکه این از دست عامی برنیاید
بنا کام از لبت برداشتم دلکه از لعل تو کامی برنیاید
برون از عارض و زلف سیاهتبشب صبحی ز شامی برنیاید
بیار آن می که در خمخانه باقیستکه کار ما بجامی برنیاید
بترک نیک نامی کن که در عشقنکو نامی بنامی برنیاید
حدیث سوز عشق از پختگان پرسکه دو دل ز خامی برنیاید
چو نون قامتم در مکتب عشقز نوک خامه لامی برنیاید
بسوز ناله ی زارم ز عشّاقنوای زیر و بامی برنیاید
چه سروست آنکه بر بامست لیکنسهی سروی ببامی برنیاید
برو خواجو که وصل پادشاهیز دست هر غلامی برنیاید