گنج

شمارهٔ ۱۸۰

۷ بیت
عید آمد و آن ماه دلافروز نیامددل خون شد و آن یار جگر سوز نیامد
نوروز من ار عید برون آمدی از شهرچونست که عید آمد و نوروز نیامد
مه می طلبیدند و من دلشده را دوشدر دیده جز آن ماه دلافروز نیامد
آن ترک ختائی بچه آیا چه خطا دیدکامروز علی رغم بد آموز نیامد
خورشید چو رسمست که هر روز برآیدچونست که خورشید من امروز نیامد
کس نیست کزان غمزه ی عاشق کش خونریزجانش هدف ناوک دلدوز نیامد
تا کشته نشد در غم سودای تو خواجودر معرکه ی عشق تو پیروز نیامد