گنج

شمارهٔ ۱۷۹

۹ بیت
چون خطّ تو گرد رخ گلرنگ بگیردسر حدّ ختن خیل شه زنگ بگیرد
مگذار که رخسار تو کائینه حسنستاز آه جگر سوختگان زنگ بگیرد
بی نرگس مخمور تو در مجلس مستانهر دم دلم از باده ی چون زنگ بگیرد
آهنگ شب از دیده ی من پرس که هر شبمرغ سحر از ناله ام آهنگ بگیرد
هر دم که شب آهنگ کند ز آتش مهرتدود دل من راه شباهنگ بگیرد
چون پرتو خورشید رخت بر قمر افتداز عکس رخت لاله و گل رنگ بگیرد
خون شد دلم از دست سر زلفت و کس نیستکانصافم از آن هندوی شبرنگ بگیرد
در پسته ی تنگ تو سخن را نبود جایالا که در و هر سخنی تنگ بگیرد
خواجو ستم و جور و جفا در دل خوبانماننده ی نقشیست که در سنگ بگیرد