شمارهٔ ۱۷۸
من خاک آن بادم که او بوی دلارام آورددر آتشم ز آب رخش کاب رخ من می برد
آنکو لبش گاه سخن هم طوطی و هم شکرستطوطی خطّش از چه رو پر بر شکر می گسترد
سرو از قد چون عرعرش گل پیش روی چون خورشاین دست بر سر می زند وان جامه بر تن می درد
من تحفه جان می آورم بهر نثار مقدمشوان جان شیرین از جفا ما را بجان می آورد
زلف سیه کارش نگر و آن چشم خونخوارش نگرکاین قصد جانم می کند وان خون جانم می خورد
هنگام تیر انداختن گر بر من آرد تاختندر پای او سر باختن عاشق بجان و دل خرد
بگذشتی و بگذاشتی ما را و هیچ انگاشتیجانا ز خشم و آشتی بگذر که این هم بگذرد
گه گه بچشم مرحمت بر ما نظر می کن ولیسلطان ز کبر و سلطنت در هر گدائی ننگرد
زان سنبل عنبر شکن خواجو چو میراند سخنمی یابم از انفاس او بوئی که جان می پرورد