شمارهٔ ۱۷۷
ماجرائی که دل سوخته می پوشانددیده یک یک همه چون آب فرو می خواند
چون تو در چشم من آئی چکند مرد چشمکه بدامن گهر اندر قدمت نفشاند
مه چه باشد که بروی تو برابر کنمشیا زرخسار تو گویم که بجائی ماند
حال من زلف تو تقریر کند موی بمویورنه مجموع کجا حال پریشان داند
من دیوانه چو دل بر سر زلفت بستمازچه رو زلف توام سلسله می جنباند
مرض عشق مرا عرضه مده پیش طبیبکه بدرمان من سوخته دل درماند
از چه نالم چو فغانم همه از خویشتنستبده آن باده که از خویشتنم بستاند
بکجا می رود این فتنه که برخاسته استکیست کاین فتنه برخاسته را بنشاند
وه که خواجو بگه نطق چه شیرین سخنستمگر از چشمه ی نوش تو سخن می راند