شمارهٔ ۱۷۶
چون طرّه عنبر شکنش در شکن افتداز سنبل تر سلسله بر نسترن افتد
دانی که عرق بر رخ خوبش بچه ماندچون ژاله که بر برگ گل یاسمن افتد
کام دل شوریده ز لعل تو برآرمگر چین سر زلف تو در دست من افتد
چون وقت سحر گل بشکر خنده در آیداز بلبل شوریده فغان در چمن افتد
گر زانک بچین اوفتد از زلف تو تاریزین واسطه خون در دل مشک ختن افتد
طوطی که شکر می شکند در شکرستاننادرفتد ار همچو تو شیرین سخن افتد
لعل لب دُر پوش تو چون در سخن آیدخون در جگر ریش عقیق یمن افتد
هر کو چو من از عشق تو بی خویشتن افتاددر دام غم از درد دل خویشتن افتد
خواجو چو برد سوز غم هجر تو در خاکآتش ز دل سوخته اش در کفن افتد