شمارهٔ ۱۸۳
سوی دیرم نگذارند که غیرم دانندور سوی کعبه شوم راهب دیرم خوانند
زاهدان کز می و معشوق مرا منع کنندچون شدم کشته ز تیغم بچه می ترسانند
روی بنمای که جمعی که پریشان تواندچون سر زلف پریشان تو سرگردانند
دل دیوانه ام از بند کجا گیرد پندکان دو زلف سیهش سلسله می جنباند
من مگر دیوم اگر زانک برنجم زرقیبکه رقیبان تو دانم که پری دارانند
عاقبت از شکرت شور بر آرم روزیگرچه از قند تو همچون مگسم میرانند
چون تو ای فتنه ی نوخاسته برخاسته ئیشمع را شاید اگر پیش رخت بنشانند
حال آن نرگس مست از من مخمور بپرسزانک در چشم تو سرّیست که مستان دانند
خاک روبان درت دم بدم از چشمه ی چشمآب بر خاک سر کوی تو می افشانند
جان فروشان ره عشق تو قومی عجبندکه بصورت همه جسمند و بمعنی جانند
عندلیبان گلستان ضمیرت خواجوگاه شکّر شکنی طوطی خوش الحانند