شمارهٔ ۱۷۲
مه را اگر از مشک زره پوش توان کردتشبیه بدان زلف و بنا گوش توان کرد
چون شکّر شیرین بشکر خنده درآریجان برخی آن لعل گهر پوش توان کرد
می تلخ نباشد چو ز دست تو ستانندکز دست تو گر زهر بود نوش توان کرد
حاجت بقدح نیست که ارباب خرد رااز جام لبت واله و مدهوش توان کرد
گر دست دهد شادی وصل تو زمانیغمهای جهان جمله فراموش توان کرد
بی آتش رخسار تو خون در دل عشّاقبارو نتوان کرد که در جوش توان کرد
مرغان چمن را چو صبا بوی گل آردزنهار مپندار که خاموش توان کرد
از روی توام منع کنند اهل خرد لیکبر قول بد اندیش کجا گوش توان کرد
خواجو تو مپندار که بی سیم زمانیبا سیمبران دست در آغوش توان کرد