گنج

شمارهٔ ۱۷۱

۹ بیت
وقت صبوح آنزمان که ماه بر آمدشاه من از طرف بارگاه برآمد
کاکل عنبر شکن ز چهره بر افشاندروز سپید از شب سیاه برآمد
از در خرگه برآمد آن مه و گفتمیوسف کنعان مگر ز چاه برآمد
پرده ز رخ برفکند و زهره فروشدطرف کله برشکست و ماه برآمد
سرو ندیدم که در قبا بخرامیدمه نشنیدم که با کلاه برآمد
بسکه ببارید آب حسرتم از چشمگرد سراپرده اش گیاه برآمد
شاه پریچهره کان چو طرّه برافشاندفتنه بیکباره از سپاه بر آمد
هر دم از آن عنبرین کمند دلاویزناله دلهای دادخواه برآمد
آه که شمع دلم بمرد چو خواجواز من دلخسته بسکه آه برآمد