شمارهٔ ۱۷۰
شکر تنگ تو تنگ شکر آمدحلقه ی لعل تو درج گهر آمد
لبت از تنگ شکر شور بر آوردبشکر خنده ی شیرین چو در آمد
چو نظر در خم ابروی تو کردمقامت خویشتنم در نظر آمد
چون ز عشق کمرت کوه گرفتمسیلم از خون جگر بر کمر آمد
گر دمی بر سر بالین من آئیهمه گویند که عمرت بسر آمد
کامم این بود که جان بر تو فشانمعاقبت کام من خسته برآمد
خواجو آن نیست که از درد بنالدگرچه پیکان غمش بر جگر آمد