گنج

شمارهٔ ۱۶۹

۷ بیت
مرا ای بخت یاری کن چو یار از دست بیرون شدبده صبری درین کارم که کاراز دست بیرون شد
نگارین دست من بگرفت و از دست نگارینشدلم خون گشت و زین دستم نگار از دست بیرون شد
شکنج افعی زلفش که با من مهره می بازدبریزم مهره ی مهر ارچه مار از دست بیرون شد
من آنگه بختیار آیم که یارم بختیار آیدولی از بخت یاری کوچو یار از دست بیرون شد
صبا گو باد می پیما و سوسن گو زبان میکشکه بلبل راز عشق گل قرار از دست بیرون شد
مگر مرغ سحر خوانرا هم آوازی بدست آیدکه چون بادش بصد دستان بهار از دست بیرون شد
می اکنون در قدح ریزم که خواجو می پرست آمدگل این ساعت بدست آرم که خار از دست بیرون شد