شمارهٔ ۱۶۸
توئی که لعل تو دست از عقیق کانی بُردفراقت از دل من لذّت جوانی برد
ز چین زلف تو باد صبا بهر طرفینسیم مشک تتاری بارمغانی برد
چه نیکبخت سیاهست خال هندویتکه نیک پی بلب آن زندگانی برد
بسا که جان بلب آمد بانتظار لبتولیکن از لب من جان بلب توانی برد
بسا که مردمک چشم من ز خون جگربتحفه پیش خیال تو لعل کانی برد
خرد نشان دهان تو در نمی یابدچرا که نام و نشانش ز بی نشانی برد
چو گشت حلقه ی زلفت خمیده چون چوگانز دلبران جهان گوی دلستانی برد
بغمزه نرگس مستت بریخت خون دلمولیکن از بر من جان بناتوانی برد
کمال شوق ز خواجو نگر که دیده ی اوسبق ز ابر بهاری بدرفشانی برد