شمارهٔ ۱۶۷
این دلبران که پرده به رخ درکشیدهاندهر یک به غمزه پردهٔ خَلقی دریدهاند
از شیر و سلسبیل مگر در جوار قدساندر کنار رحمت حق پروریدهاند
یا طوطیان روضهٔ خلدند گوئیاکز آشیان عالم علوی پریدهاند
از کلک نقشبند ازل بر بیاض مهرآن نقطههای خال چه زیبا چکیدهاند
گوئی مگر بتان تتارند کز ختااز بهر دل ربودن مردم رسیدهاند
بر طرف صبح سلسله از شام بستهاندبر گرد ماه خطّ معنبر کشیدهاند
کرّوبیان عالم بالا و ان یکادبر استوای قامت ایشان دمیدهاند
صاحبدلان ز شوق مرقّع فکندهاندبر آستان دیر مغان آرمیدهاند
از بهر نرد درد غم عشق دلبرانبر سطح دل بساط الم گستریدهاند
خواجو برو به چشم تأمل نگاه کنبر اهل دل که گوشهٔ عزلت گزیدهاند