گنج

شمارهٔ ۱۶۶

۹ بیت
عجب از قافله دارم که بدر می نشودتا زخون دل من مرحله تر می نشود
خاطرم در پی او می رود از هر طرفیگرچه از خاطر من هیچ بدر می نشود
آنچنان در دل و چشمم متصور شده استکز برم رفت و هنوزم ز نظر می نشود
دست دادیم ببند تو و تسلیم شدیمچاره ئی نیست چو دستم بتو در می نشود
صید را قید چه حاجت که گرفتار غمتگر بتیغش بزنی جای دگر می نشود
هر شب از ناله من مرغ بافغان آیدوین عجب تر که ترا هیچ خبر می نشود
عاقبت در سر کار تو کنم جان عزیزچکنم بیتو مرا کار بسر می نشود
روز عمرم ز پی وصل تو شب شد هیهاتوین شب هجر تو گوئی که سحر می نشود
کاروان گر بسفر می رود از منزل دوستدل برگشته ی خواجو بسفر می نشود