گنج

شمارهٔ ۱۶۵

۹ بیت
چون برقع شبرنگ ز عارض بگشایداز تیره شبم صبح درخشان بنماید
از بس دل سرگشته که بربود در آفاقامروز دلی نیست که دیگر برباید
زین بیش مپای ای مه بی مهر کزین بیشپیداست که عمر من دلخسته چه باید
گر کام تو اینست که جانم بلب آریخوش باش که مقصود تو این لحظه برآید
در زلف تو بستم دل و این نقش نبستمکز بند سر زلف تو کارم نگشاید
هر صبحدم از نکهت آن زلف سمن سایبر طرف چمن باد صبا غالیه ساید
در ده می چون زنگ که آئینه جانستتا زنگ غمم ز آینه جان بزداید
مرغان خوش الحان چمن لال بمانندچون بلبل باغ سخنم نغمه سراید
در دیده ی خواجو رخ دلجوی تو نوریستکز دیدن آن نور دل و دیده فزاید