گنج

شمارهٔ ۱۶۴

۱۲ بیت
چون صبا نکهت آن زلف پریشان آرددل پر درد مرا مژده ی درمان آرد
جان بشکرانه کنم پیشکش خدمت اوهر نسیمی که مرا مژده ی جانان آرد
چه تفاوت کند از نکهت انفاس نسیمبلبل دلشده را بوی گلستان آرد
زلف چوگان صفت ار حلقه کند بر رخسارهر زمان گوی دلم در خم چوگان آرد
هر که را دست دهد حاصل اوقات عزیزحیف باشد که بافسوس بپایان آرد
در ره عشق مسلمان حقیقی آنستکه بزنّار سر زلف تو ایمان آرد
زاهد صومعه را هر نفسی مست و خرابنرگس مست تو در حلقه ی مستان آرد
اگر از چشمه ی نوش تو زلالی بایدکی خضر یاد لب چشمه ی حیوان آرد
باز صورت نتوان بست که نقّاش ازلصورتی مثل تو در صفحه ی امکان آرد
دیگران سبزه ز گلزار ببازار برندخط سبزت بچه رو سبزه ببستان آرد
گر خیال سر زلف تو نگیرد دستمکی دل خسته ی من طاقت هجران آرد
هر که با منطق خواجو کند اظهار سخندُر بدریا برد و زیره بکرمان آرد