گنج

شمارهٔ ۱۶۱

۹ بیت
وهم بسی رفت و مکانش ندیدفکر بسی گشت و نشانش ندید
هر که در افتاد بمیدان اوغرقه ی خون گشت و سنانش ندید
دیده ی نرگس بچمن عرعریهمچو سهی سرو روانش ندید
وانک سپر شد برِ پیکان اوکشته شد و تیر و کمانش ندید
موی چو شد گرد میانش کمرجز کمر از موی میانش ندید
گرچه ز تنگی دهنش هیچ نیستهیچ ندید انک دهانش ندید
عقل چو در حسن رخش ره نیافتچاره بجز ترک بیانش ندید
دل که بشد نعره زنان از پیشکون و مکان گشت و مکانش ندید
این چه طریقت که خواجو در آنعمر بسر برد و کرانش ندید