شمارهٔ ۱۵۴
عجب دارم گر او حالم نداندکه مشک و بی زری پنهان نماند
یقینم کان صنم بر ناتواناناگر رحمت نماید می تواند
دلم ندهد که ندهم دل بدستشگرم او دل دهد ورجان ستاند
بفرهاد ار رسد پیغام شیرینز شادی جان شیرین برفشاند
اگر دهقان چنان سروی بیابدبجای چشمه بر چشمش نشاند
سرشکم می دود بر چهره ی زردتو پندار یکه خونش می دواند
نمی بینم کسی جز دیده ی ترکه آبی بر لب خشکم چکاند
بجامی باده دستم گیر ساقیکه یکساعت ز خویشم وارهاند
صبا گر بگذری روزی بکویشبگو خواجو سلامت می رساند