شمارهٔ ۱۵
گوئیا عزم ندارد که شود روز امشبیا درآید ز در آن شمع شب افروز امشب
گر بمیرم بجز از شمع کسی نیست که اوبر من خسته بگرید ز سر سوز امشب
مرغ شب خوان که دم از پرده ی عشّاق زندگو نوا از من شب خیز بیاموز امشب
چون شدم کشته ی پیکان خدنگ غم عشقبر دلم چند زنی ناوک دلدوز امشب
همچو زنگی بچه ی خال تو گردم مقبلگر شوم بر لب یاقوت تو پیروز امشب
هر که در شب رخ چون ماه تو بیند گویدروز عیدست مگر یا شب نوروز امشب
بی لب لعل و رخت خادم خلوتگه انسگو صراحی منه و شمع میفروز امشب
تا که آموختت از کوی وفا برگشتنخیز و بازآی علی رغم بد آموز امشب
بنشان شمع جگر سوخته را گرچه کسیمنشیناد بروز من بد روز امشب
اگر آن عهد شکن با تو نسازد خواجوخون دل میخور و جان می ده و می سوز امشب
تا مگر صبح تو سر برزند از مطلع مهردیده بر چرخ چو مسمار فرودوز امشب