شمارهٔ ۱۶
ای چشم نیمخواب تو از من ربوده خوابوی زلف تابدار تو بر مه فکنده تاب
بر مه فکنده برقع شبرنگ روزپوشمه را که دید ساخته از تیره شب نقاب
روزم شبست بی تو و چون روز روشنستکان لحظه شب بود که نهان باشد آفتاب
خورشید را بروی تو تشبیه چون کنمکو همچو بندگان دهدت بوسه بر جناب
بر روی چون مه ارچه بتابی کمند زلفباری به هیچ روی زمن روی بر متاب
گفتم مگر بخواب توان دیدنت ولیکدانم که خواب را نتوان دید جز بخواب
یک ساعتم از آن لب میگون شکیب نیستسرمست را شکیب کجا باشد از شراب
چشمم بقصد ریختن خون دل مقیمافکنده است چون سر زلفت سپر بر آب
در آرزوی روی تو خواجو چو بیدلانهر شب بخون دیده کند آستین خضاب