گنج

شمارهٔ ۱۴۸

۹ بیت
آن پریچهره که جور و ستم آئین داردچه خطا رفت که ابروش دگر چین دارد
نافه ی مشگ ز چین خیزد و آن ترک ختاای بسا چین که در آن طرّه ی مشگین دارد
دل غمگین مرا گرچه بتاراج ببردشادمانم که وطن در دل غمگین دارد
عجب از چشم کماندار تو دارم که مقیممست خفتست و کمان بر سر بالین دارد
ای خوشا آهوی چشمت که بهر گوشه که هستخوابگه برطرف لاله و نسرین دارد
مرغ دل کز سر زلفت نشکیبد نفسیبازگوئی هوس جنگل شاهین دارد
گرچه فرهاد بتلخی ز جهان رفت ولیکهمچنان شور شکر خنده ی شیرین دارد
دل گمگشته ز چشم تو طلب می کردمکرد اشارت بسر زلف سیه کاین دارد
خواجو از چشمه ی نوشت چو حکایت گویدهمه گویند سخن بین که چه شیرین دارد