گنج

شمارهٔ ۱۳۸

۹ بیت
خسرو انجم بگه بام برآمدیا مه خلخ بلب بام بر آمد
صبح جمالش بدمید از شب گیسویا شه روم از طرف شام برآمد
سرو گل اندام سمن عارض ما راسبزه بگرد رخ گلفام برآمد
مجلسیان سحری را شب دوشینکام دل از جام غم انجام برآمد
چشمه ی خورشید درخشان مروّقوقت صبوح از افق جام برآمد
کام من این بود که جان بر تو فشانمعاقبت از لعل توام کام برآمد
زلف تو چون سلسله جنبان دلم شدبس که بدیوانگیم نام برآمد
خال تو تا دانه و زلفین تو شد دامکیست که مرغ دلش از دام برآمد
گو برو آرام چو کان دل خواجواز لب جانبخش دلارام برآمد