گنج

شمارهٔ ۱۳۲

۹ بیت
خدنگ غمزه ی جادو چو در کمان آردهزار عاشق دلخسته را بجان آرد
در آن دقیقه ی باریک عقل خیره شوددلم حدیث میانش چو در میان آرد
حلاوت سخنش کام جان کند شیرینعبارتی ز لبش هر که در بیان آرد
از آن دو نرگس مخمور ناتوان عجبستکه تیر غمزه بدینگونه در کمان آرد
اگر چو خامه سرش تا بسینه بشکافندنه عاشقست که یک حرف بر زبان آرد
کدام قاصد فرخنده می رود که مراحدیثی از لب آن ماه مهربان آرد
ز راه بنده نوازی مگر نسیم صباز دوستان خبری سوی دوستان آرد
چرا حرام کند خواب بر دو دیده ی مناگر نسیم سحر خواب پاسبان آرد
کسی که وصف لب و عارضش کند خواجوشکر بمصر برد گل بگلستان آرد