گنج

شمارهٔ ۱۳۰

۱۰ بیت
زهی لعل تو درّ درج منضودعذارت آتش و زلف سیه دود
میانت چون تنم پیدای پنهاندهانت چون دلم معدوم موجود
مریض عشق را درد تو درماناسیر شوق را قصد تو مقصود
چرا کردی بقول بدسگالانطریق وصل را یکباره مسدود
گناه از بنده و عفو از خداوندتمنا از گدا وز پادشه جود
فکندی با قیامت وعده وصلخوشا روزی که باشد روز موعود
خلاف عهد و قطع مهر و پیوندمیان دلبران رسمیست معهود
روان کن ای نگار آتشین رویزلالی آتشی زان آب معقود
زمن بشنو نوای نغمه ی عشقکه خوش باشد زبور از لفظ داود
بود حکمت روان بر جان خواجوکه سلطانست ایاز و بنده محمود