شمارهٔ ۱۲۱
کسی که پشت بر آن روی چون نگار کندباختیار هلاک خود اختیار کند
نه رای آنکه دلم دل زیار برگیردنه روی آنک تنم پشت بر دیار کند
ز روزگار هر آن محنتم که پیش آمددلم شکایت آنهم بروزگار کند
بیا و بر سر چشمم نشین که در قدمتبسا که دیده بدامن گهر نثار کند
بنا سزای رقیب از تو گر کناره کنمدلم سزای من از دیده در کنار کند
اگر ز تربت من سر بر آورد خاریهنوز در دلم آن خار خار خار کند
ببوی خال تو جانم اسیر زلف تو شدبرای مهره کسی جان فدای مار کند
خمار می کندم بی لب تو می خوردناگرچه مست کی اندیشه از خمار کند
گر از وصال تو خواجو امید برگیردخیال روی تو بازش امیدوار کند