گنج

شمارهٔ ۱۱۷

۱۰ بیت
دوش کز طوفان اشکم آب دریا رفته بوداز گرستن دیده نتوانست یک ساعت غنود
مردم چشم مرا خون دل از سر می گذشتگرچه کار دیده از خونابه ی دل می گشود
آه آتش بار من هر دم بر آوردی چو باداز نهاد نه رواق چرخ دود اندود دود
صدمه ی غوغای من ستر کواکب می دریدصیقل فریاد من زنگار گردون می زدود
از دل آتش می زدم در صدره ی خارای کوهزانسبب کوه گرانم دل گرانی می نمود
هر نفس آهم ز شاخ سدره آتش می فروختهر دم افغانم کلاه از فرق فرقد می ربود
مطرب بلبل نوای چرخ می زد بر ربابهر ترنم کز ترنم ساز طبعم می شنود
بخت بیدارم در خلوت بزد کای بی خبردولت آمد خفته ئی برخیز و در بگشای زود
من ز شادی بیخود از خلوتسرا جستم برونسروری دیدم که فرقش سطح گردون می بسود
کار خواجو یافت از دیدار میمونش نظامانتظاری رفت لیکن عاقبت محمود بود