گنج

شمارهٔ ۱۱۸

۱۰ بیت
گویی بت من چون ز شبستان بدر آیدحوریست که از روضه ی رضوان بدر آید
دیگر متمایل نشود سرو خرامانچون سرو من از خانه خرامان بدر آید
هر صبحدم آن ترک پری رخ ز شبستانچون چشمه ی خورشید درخشان بدر آید
آبیست که سرچشمه اش از آتش سینه ستاشکم که ازین دیده ی گریان بدر آید
تا کی کشم از سوز دل این آه جگر سوزهر چند که دود از دل بریان بدر آید
شرطست نه بر چشمه که بر چشم نشانندمانند تو سروی که ز بستان بدر آید
زینسان که دلم در رسن زلف تو آویختباشد که از آن چاه زنخدان بدر آید
گر نرگس خونخوار تو خون دل من ریختشک نیست که بس فتنه زمستان بدر آید
آید همه شب زلف سیاه تو بخوابمتا خود چه ازین خواب پریشان بدر آید
از کوی تو خواجو بجفا باز نگرددبلبل چه کند گر ز گلستان بدر آید