گنج

شمارهٔ ۱۱۶

۹ بیت
کاروان ختنی مشک ختا می آردیا صبا نکهت آن زلف دوتا می آرد
لاله دل در دم جانبخش سحر می بنددغنچه جان پیشکش باد صبا می آرد
مرغ را گل باشارت چه سخن می گویدباز هدهد چه بشارت ز سبا می آرد
می رسد قاصدی از راه و چنان می شنومکه ز سلطان خبری سوی گدا می آرد
ای عزیزان چه بشیرست که از جانب مصرمژده یوسف گمگشته ی ما می آرد
ظاهر آنست که مرغ دل مشتاقانرادانه ی خال تو در دام بلا می آرد
می گشاید مگر از نافه ی زلفت کارشورنه باد این دم مشکین ز کجا می آرد
هندوی پر دل شوریده که داری ز قفاای بسا دل که کشانت ز قفا می آرد
خواجو از قول مغنّی نشکیبد ز آنرویهر زمان پرده سرا را بسرا می آرد