شمارهٔ ۱۱
وقت صبوح شد بیار آن خور مه نقاب رااز قدح دو آتشی خیز و روان کن آب را
ماه قنینه آسمان چون بفروزد از افقدر خوی خجلت افکند چشمه ی آفتاب را
وقت سحر که بلبله قهقهه برچمن زندساغر چشم من بخون رنگ دهد شراب را
بسکه بسوزد از غمش ایندل سوزناک مندود بر آید از جگر ز آتش دل کباب را
چون بت رود ساز من چنگ به ساز در زندمن بفغان نواگری یاد دهم رباب را
گر بخیال روی او در رخ مه نظر کنممردم چشمم از حیا آب کند سحاب را
دست امید من عجب گر بوصال او رسدپشّه کسی ندید کو صید کند عقاب را
چون مه مهربان من تاب دهد نغوله رادر خم عقربش نگر زهره ی شب نقاب را
خواجو اگر ز چشم تو خواب ببرد گو ببرزانکه ز عشق نرگسش خواب نماند خواب را