گنج

شمارهٔ ۱۲

۱۱ بیت
ای ماه قبچاقی شب است از سر بِنِهْ بَغطاق رابگشای بند یَلمه و در بند کن قبچاق را
در جان خانان ختا کافر نمی‌کرد این جفاای بس که در عهد تو ما یاد آوریم آن جاق را
شد کویت ای شمع چگل اردوی جان کریاس دلچون می‌کشی چندین مَهِل در بحر خون مشتاق را
تاراج دل‌ها می‌کنی در شهر یغما می‌کنیبر خسته غوغا می‌کنی نشنیده‌‌ای یاساق را
در پرده از ناراستی راه مخالف می‌زنیبنواز باری نوبتی چون می‌زنی عشّاق را
ای ساقی سوقی بیار آن آفتاب راوقیباشد که در چرخ آوریم آن ماه سیمین‌ساق را
هر صبحدم کاندر غمش جام دمادم درکشمچشمم به یاد لعلِ او در خون کشد آیاق را
سلطان گردون از شرف در پای شبرنگش فتدچون ماه عقرب‌زلف من بر سر نهد بنطاق را
تا آن نگار سیمبر در وی وطن سازد مگربنگارم از خون جگر خلوتگه آماق را
نویینِ بُت‌رویانِ چینْ خورشیدرویِ مَه‌ْجَبینگر زانک پیمان بشکند من نشکنم میثاق را
گفتم که یک راه ای صنم بر چشم خواجو نِهْ قدمگفت از سرشک دیده‌اش پرخون کنم بَشماق را