گنج

شمارهٔ ۹۶ - در بیماری فرزند و تاثر از درگذشت وی گوید

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ربازدهید۶۵ بیت
حاصل عمر چه دارید خبر باز دهیدمایه جانی است ازو وام نظر باز دهید
هر براتی که امل راست ز معلوم مرادچون نرانند به دیوان قدر باز دهید
ز آتش دل چو رسد دود سوی روزن چشماز سوی رخنهٔ دل جان به شرر باز دهید
چار طوفان تو از چار گهر بگشاییدگر شما جان ستمکش به گهر بازدهید
چون چراغید همه در ستد و داد حیاتکآنچه در شام ستانید سحر باز دهید
آب هر عشوه که در جیب شما ریزد چرخآسیاوار هم از دامن تر بازدهید
دیده چون خفت که تا خواب بدش باید دیددیده بد کرد جوابش به بتر بازدهید
دیده را خواب ز خون خاست که خون آرد خوابهر چه خون جگر است آن به جگر بازدهید
شهر بندان بلاگر حشر از صبر کنندخانه غوغای غمان برد، حشر بازدهید
بس غریبند در این کوچهٔ شر، کوچ کنیدبه مقیمان نو این کوچهٔ شر بازدهید
چه نشانید جمازه به سر چشمهٔ ازبرنشینید و عنان را به سفر بازدهید
بشنوید این نفس غصهٔ خاقانی راشرح این حادثهٔ عمر شکر بازدهید
همه هم حالت و هم غصه و هم درد منیدپاسخ حال من آراسته‌تر بازدهید
آن جگر گوشهٔ من نزد شما بیمار استدوش دانید که چون بود خبر بازدهید
همه بیمار نوازان و مسیحا نفسیدمدد روح به بیمار مگر بازدهید
در علاجش ید بیضا بنمایید مگرکاتش حسن بدان سبز شجر بازدهید
ره درمانش بجوئید و بکوشید در آنکسرو و خورشید مرا سایه و فر بازدهید
هر عقاقیر که دارو کدهٔ بابل راستحاضر آرید و بها بدرهٔ زر بازدهید
هدیه پارنج طبیبان به میانجی بنهیدخواب بیمار پرستان به سهر باز دهید
تا چک عافیت از حاکم جان بستانیدخط بیزاری آسایش و خور بازدهید
سرو بالان که ز بالین سرش آمد به ستوهدایگان را تن نالانش به بر بازدهید
روز پنجم به تب گرم و خوی سرد فتادشب هفتم خبر از حال دگر بازدهید
خوی تب گل گل بر جبهت گل گون خطر استآن صف پروین ز آن طرف قمر بازدهید
جو به جو هرچه زن دانه زن از جو بنمودخبر آن ز شفا یا ز خطر بازدهید
قرعه انداز کز ابجد صفت فال بگفتشرح آن فال ز آیات و سور باز دهید
دانهٔ در که امانت به شما داد ستمآن امانت به من ایمن ز ضرر باز دهید
ماه من زرد چو شمع است و زبان کرده سیاهمایهٔ نور بدان شمع بصر باز دهید
دور از آن مه اثری ماند تن دشمن اوگر توانید حیاتی به اثر باز دهید
نه نه بیمار به حالی است نه امید بهی استبد بتر شد همه اسباب حذر باز دهید
سیزده روز مه چاردهم تب زده بودتب خدنگ اجل انداخت سپر بازدهید
خط به خون باز همی داد طبیب از پی جانجان برون شد چه جواب است خوش ار بازدهید
این طبیبان غلط بین همه محتالانندهمه را نسخهٔ بدرید و به سر بازدهید
نوش دارو و مفرح که جوی فعل نکردهم بدان آسی آسیمه نظر بازدهید
سحر و نیرنج و طلسمات که سودی ننمودهم به افسونگر هاروت سیر بازدهید
هیکل و نشره و حرزی که اجل بازنداشتهم به تعویذ ده شعبده‌گر بازدهید
نسخهٔ طالع و احکام بقا کاصل نداشتهم به کذاب سطرلاب نگر بازدهید
آن زگال آب و سپندی که عرض دفع نکردهم بدان پیرزن مخرقه خر بازدهید
رشتهٔ پر گره و مهر تب قرایانهم به قرا دم تسبیح شمر بازدهید
در حمایل سرو و چنگ چو سودیش نکردچنگ شیر و سروی آهوی نر بازدهید
چشم بد کز پتر و آهن و تعویذ نگشتبند تعویذ ببرید و پتر بازدهید
بر فروزید چراغی و بجویید مگربه من روز فرو رفته پسر بازدهید
جان فروشید و اسیران اجل باز خریدمگر آن یوسف جان را به پدر بازدهید
قوت روح و چراغ من مجروح رشیدکز معانیش همه شرح هنر بازدهید
دیدنی شد همه نوری به ظلم در شکنیدچاشنی همه صافی به کدر بازدهید
به سر ناخن غم روی طرب بخراشیدبه سر انگشت عنا جام بطر بازدهید
از برون آبله را چاره شراب کدر استچون درون آبله دارید کدر باز دهید
مویه گر ناگذران است رهش بگشاییدنای و نوشی که ازو هست گذر باز دهید
اشک اگر مایه گران کرد بر مویه گرانوام اشک از صدف جان به گهر باز دهید
گر نخواهید کز ایوان و حجر ریزد خوننقش نوشاد به ایوان و حجر باز دهید
ور نباید که شبستان و طزر نالد زارسرو بستان به شبستان و طزر باز دهید
پیش کان گوهر تابنده به تابوت کنیدآب دیده به دو یاقوت و درر باز دهید
پیش، کان تنگ شکر در لحد تنگ نهندبوسهٔ تلخ وداعی به شکر باز دهید
پیش کان چشمهٔ خور در چه ظلمات کنندنور هر چشم بدان چشمهٔ خور باز دهید
ز بر تخت بخوابید سهی سرو مراپیش نظارگیان پرده ز در باز دهید
بر دو ابروش کلاه زر شاهانه نهیدپس به دستش قلم غالیه خور باز دهید
نز حجر گوهر رخشان به در آرید شماچون پسندید که گوهر به حجر باز دهید
ماه من چرخ سپر بود روا کی داریدکه بدست زمی ماه سپر باز دهید
یوسفی را که ز سیاره به صد جان بخریدبی‌محاباش به زندان مدر بازدهید
پند مدهید مرا گر بتوانید به منآن چراغ دل از آن تیره مقر باز دهید
تازه نخل گهری را به من آرید و مرابهره‌ای ز آن گهری نخل ببر باز دهید
او بشر بود ولی روح ملک داشت کنونملکی روح به تصویر بشر باز دهید
عمر ضایع شده را سلوت جان بازآیدنسر واقع شده را قوت پر باز دهید
نه نه هر بند گشادن بتوانید ولیکنتوانید که جان را به صور باز دهید
غرر سحر ستانید که خاقانی راستژاژ منحول به دزدان غرر باز دهید
تا توانید جو پخته ز طباخ مسیحبستانید و جو خام به خر باز دهید