گنج

شمارهٔ ۹۵ - در رثاء امام ابو عمر و اسعد

بیدقی مدح شاه می‌گویدکوکبی وصف ماه می‌گوید
بلکه مزدور دار خانهٔ نحلصفت عدل شاه می‌گوید
ذره در بارگاه خورشید استسخن از بارگاه می‌گوید
مور در پایگاه جمشید استقصه از پیشگاه می‌گوید
خاطرم وصف او نداند گفتگرچه هر چند گاه می‌گوید
باز پرسید تا مناقب اومویه‌گر بر چه راه می‌گوید
نور پیغمبرش همی خواندیاش سایهٔ الاه می‌گوید
مفتی مطلقش همی خواندداور دین پناه می‌گوید
امتش دین فزای می‌خواندملتش کفرگاه می‌گوید
آفتابش به صد هزار زبانسایهٔ پادشاه می‌گوید
پشت دنیا ز مرگ او بشکستروی دین ترک جاه می‌گوید
از سر دین کلاه عزت رفتسر دریغا کلاه می‌گوید
چشم بیدار شرع شد در خوابراز با خوابگاه می‌گوید
والله ار کس ثناش داند گفتهر که گوید تباه می‌گوید
خاطرم نیز عذر می‌خواهدکه نه بر جایگاه می‌گوید
هر حدیثی گناه می‌شمردپس حدیث از گناه می‌گوید
اشک من چون زبان خونین همحیلت عذرخواه می‌گوید
مرثیت‌های او مگر دل خاکبر زبان گیاه می‌گوید
غم آن صبح صادق ملتآسمان شام گاه می‌گوید
گر سوار از جگر سپه سازدغم دل با سپاه می‌گوید
چشم خور اشک ران به خون شفقراز با قعر چاه می‌گوید
دانش من گواه عصمت اوستبشنو آنچ این گواه می‌گوید
آه کز فرقت امام جهانجان خاقانی آه می‌گوید
تا شد از عالم اسعد بو عمروعالونم وا اسعداه می‌گوید