شمارهٔ ۹۳ - در بیان عشق و گوشه نشینی و ستایش عصمة الدین خواهر منوچهر
از همه عالم کران خواهم گزیدعشق دل جویی به جان خواهم گزید
دولت یک روزه در سودای عشقبر همه ملک جهان خواهم گزید
آفتابی از شبستان وفابیسپاس آسمان خواهم گزید
چشم من دریای گوهر هست لیکگوهری بیرون از آن خواهم گزید
داستان شد عشق مجنون در جهاناز جهان این داستان خواهم گزید
هر کجا زنبور خانهٔ عاشقی استجای چون شه در میان خواهم گزید
دوست با درد وفا خواهم گرفتتیغ در خورد میان خواهم گزید
گرچه غدر دوستان از حد گذشتهم وفای دوستان خواهم گزید
کبک مهرم کز قفس بیرون شومهم قفس را آشیان خواهم گزید
با خیال یار ناپیدا هنوزخلوتا کاندر نهان خواهم گزید
من کنم یاری طلب هرگز مدانکز طلب کردن کران خواهم گزید
این طلب بیخویشتن خواهم نموداین رطب بیاستخوان خواهم گزید
گر نیابم یار باری بر امیدهم نشین غم نشان خواهم گزید
گر ز نومیدی شوم مجروح دلمحرمی مرهم رسان خواهم گزید
گوشهای از خلق و کنجی از جهانبر همه گنج روان خواهم گزید
زیر این روئین دژ زنگار خوردهر سحر گه هفت خوان خواهم گزید
دیدم این منزل عجب خشک آخور استاز قناعت میزبان خواهم گزید
در بن دژ چون کمین گاه بلاستاز بصیرت دیدبان خواهم گزید
بر در این هفت ده قحط وفاستراه شهرستان جان خواهم گزید
نیست در ده جز علف خانه بدانکز علف قوت روان خواهم گزید
چون به بازار جوان مردان رسمدر صف لالان دکان خواهم گزید
بر دکان قفل گر خواهم گذشتقفلی از بهر دهان خواهم گزید
چون مرا آفت ز گفتن میرسدبیزبانی بر زبان خواهم گزید
گرچه گم کردم کلید نطق رامدح بلقیس زمان خواهم گزید
ورچه آزادم ز بند هر غرضمهر شاه بانوان خواهم گزید
عصمة الدین شاه مریم آستینکآستانش بر جنان خواهم گزید
گوهر کان فریدون ملککز جوار او مکان خواهم گزید
بارگاهش کعبهٔ ملک است و منقبلهگاه از آستان خواهم گزید
آسمان ستر و ستاره رفعت استرفعتش بر فرقدان خواهم گزید
آسیه توفیق و ساره سیرت استسیرتش بر انس و جان خواهم گزید
رابعه زهد و زبیده همت استکزدرش حصن امان خواهم گزید
حرمت از درگاه او خواهم گرفتگوهر اصلی زکان خواهم گزید
یک سر موی از سگان در گهشبر هزبر سیستان خواهم گزید
خاک پای خادمانش را به قدربر کلاه اردوان خواهم گزید
شاه انجم خادم لالای اوستخدمت لالاش از آن خواهم گزید
گنج بخشا یک دو حرف از مدح توبر سه گنج شایگان خواهم گزید
گر به خدمت کم رسم معذور دارکز پی عنقا نشان خواهم گزید
سرپرستی رنج و خدمت آفت استمن فراق این و آن خواهم گزید
سالها رای ریاضت داشتماز پس دوری همان خواهم گزید
پیل را مانم که چون جستم ز خوابصحبت هندوستان خواهم گزید
خفته بودم همتم بیدار کرداین ریاضت جاودان خواهم گزید
گر به زر گویمت مدح، آنم که بتبر خدای غیبدان خواهم گزید
کافرم دان گر مدیح چون توئیبر امید سوزیان خواهم گزید
در دعای حضرت تو هر سحرآفرین از قدسیان خواهم گزید