گنج

شمارهٔ ۹۲ - این قصیدهٔ را در زمان کودکی در ستایش فخر الدین منوچهر بن فریدون شروان شاه سروده است

وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)قافیه: رنیاید۳۳ بیت
صفتی است حسن او را که به وهم در نیایدروشی است عشق او را که به گفت بر نیاید
علم الله ای عزیزان که جمال روی آن بتبه صفات درنگنجد به خیال در نیاید
چو نسیم زلفش آید علم صبا نجنبدچو فروغ رویش آید سپه سحر نیاید
ز لبش نشان چه جویی ز دلم سخن چه رانینشنیده‌ای که کس را ز عدم خبر نیاید
چو صدف گشاد لعلش چو سنان کشید جزعشنبود که چشم و گوشم صدف و گهر نیاید
چه دوم که اسب صبرم نرسد به گرد وصلشچه کنم که شاخ بختم ز قضا به بر نیاید
چو مدد ز بخت خواهم دل از او غرض نیابدچو درخت زهر کارم بر از او شکر نیاید
نه وراست اختیاری که کم از کمم نبیندنه مراست روزگاری که ز بد بتر نیاید
دل و دین فداش کردم به کرشمه گفت نی‌نیسر و زر نثار ما کن که چنین بسر نیاید
اگرم جفا نماید ز برای خشک جانیبه وفای او که جانم هم از آن بدر نیاید
شب عید چون درآمد ز در وثاق گفتیکه ز شرم طلعت او مه عید برنیاید
به نیاز گفت فردا پی تهنیت بیایمبه دو چشم او که جانم بشود اگر نیاید
ز بنفشه‌زار زلفش نفحات عید الاسوی فخر دین و دولت شه دادگر نیاید
شه شه‌نشان منوچهر، افق سپهر ملکتکه ز نه سپهر چون او ملکی دگر نیاید
چه یگانه‌ای است کو را به سه بعد در دو عالمز حجاب چار عنصر بدلی بدر نیاید
که بود عدو که آید به گذرگه سپاهشکه زمانه به کندهم که بدان گذر نیاید
چه خطر بود سگی را که قدم زند به جاییکه پلنگ در وی الا ز ره خطر نیاید
به هر آن زمین که عنقا ز سموم پر بریزدبه یقین شناس کآنجا پشه‌ای به پر نیاید
عدو ابله است ورنه خرد آن بود که مردمدم اژدها نگیرد پی شیر نر نیاید
سلب فرشته دارد سر تیغ شاه و دانمسر دیو برد آری ز فرشته شر نیاید
همه کام‌ها که دارد ز فلک بیابد ارچهعدد مرادش افزون ز حد قدر نیاید
غذی از جگر پذیرد همه عضوها ولیکنغذی از دهان به یک ره  سوی جگر نیاید
چه شده است اگر مخالف سر حکم او نداردچه زیان که بوالخلافی پی بوالبشر نیاید
ز جلالت تو شاها نکند زمانه باورکه شعار دولتت را فلک آستر نیاید
تو به جای خصم ملکت ز کرم نه‌ای مقصرچه گنه تو را که در وی ز وفا اثر نیاید
بلی آفرینش است این که به امتزاج سرمهبه دو چشم اکمه اندر مدد بصر نیاید
سر نیزهٔ تو خورده قسمی به دولت توکه از این پس آب خوردش به جز از خزر نیاید
به مصاف سر کشان در چو تو تیغ زن نخیزدبه سریر خسروان بر چو تو تاجور نیاید
چو دل تو گفته باشم سخن از جهان نگویمکه چو بحر برشماری سخن از شمر نیاید
به خجستگی عیدت چه دعا کنم که دانمکه به دولت تو هرگز ز فنا ضرر نیاید
به هزار دل زمانه به بقا حریف بادتکه زمانه را حریفی ز تو خوبتر نیاید
تو نهال باغ ملکی سر بخت سبز بادتکه به باغ ملک سروی ز تو تازه‌تر نیاید
نظر سعادت تو ز جهان مباد خالیکه جهان آب و گل را به از این نظر نیاید