گنج

شمارهٔ ۴۰ - قصیده

هرگز به باغ دهر گیائی وفا نکردهرگز ز شست چرخ خدنگی خطا نکرد
خیاط روزگار به بالای هیچ کسپیراهنی ندوخت که آخر قبا نکرد
نقدی نداد دهر که حالی دغل نشدنردی نباخت چرخ که آخر دغا نکرد
گردون در آفتاب سلامت که را نشاندکآخر چو صبح اولش اندک‌بقا نکرد؟
کی دیده‌ای دو دوست که جوزا صفت بدندکایامشان چو نعش یک از یک جدا نکرد؟
وقتی شنیده‌ام که وفا کرد روزگاردیدم به چشم خویش که در عهد ما نکرد
دهر اژدهای مردم‌خوار است و فرخ آنکخود را نوالهٔ دم این اژدها نکرد
بس کس که اوفتاد در این غرقه‌گاه غمچشم خلاص داشت سفینه‌ش وفا نکرد
آن مهره دیده‌ای تو که در ششدر اوفتادهرگه که خواست رفت حریفش رها نکرد
خاقانیا به چشم جهان خاک درفکنکو درد چشم جان تو را توتیا نکرد