شمارهٔ ۳۹ - در ستایش صفوة الدین بانوی شروان شاه اخستان
بانوی تاجدار مرا طوقدار کردطوق مرا چو تاج فلک آشکار کرد
چون پیر روزه دار برم سجده، کو مراچون طفل شیر خوار عرب طوقدارکرد
تا لاجرم زبان من از چاشنی شکرچون کام روزهدار و لب شیر خوار کرد
بودم به طبع سنقر حلقه به گوش اواکنون ز شکر گوش مرا گوشوار کرد
هنگام آنکه خلعه دهد باغ را بهارآن گنج زر فشان خزان اختیار کرد
از زر کش و ممزج و اطلس لباس منچون خیمهٔ خزان و شراع بهار کرد
زربفت روز را فلک از اطلس هواخواهد بر این ممزج و زرکش نثار کرد
کرد آفتاب و صبح کلاه و لباچهاماین زرکش مغرق و آن زرنگار کرد
و آنگه ز ماه و زهره کلاه و لباچه راهم قوقه و هم انگلهٔ شاهوار کرد
از جنس کارگاه نشابور و کار رومبر من خراج روم و نشابور خوار کرد
بر اسب بخت کرد سوارم به تازگیتا خلعتم ممزج اسب و سوار کرد
از رزمه رزمه اطلس و از کیسه کیسه سیمدست سمن ستان و برم لالهزار کرد
چون آفتاب زرد و شفق خانهٔ مرااز زرد و سرخ زرکش اطلس نگار کرد
تا خجلتم بسان شفق سرخ روی ساختشکرم چو آفتاب زبان صد هزار کرد
در روزه بودم از سخن و جامهٔ دو عیدبر من فکند و عهد مرا عیدوار کرد
دیدم دو عید و روزه گشادم به اب شکرهر کو دو عید دید ز روزه کنار کرد
هر دم به آب شکر وضو تازه میکنمتا فرض شکر او بتوانم گزار کرد
درگاه اوست قبله و من در نماز شکرتکبیر بستهام که دلم حق گزار کرد
چون چرخ در رکوع و چو مهتاب در سجودبردم نماز آنکه مرا زیر بار کرد
اصل و تبارش از عرب است و کیان ملکبا من کرم به نسبت اصل و تبار کرد
انعامش از تبار گذشته است و چون توانذرات آفتاب فلک را شمار کرد
اقبال صفوة الدین بانوی روزگارناساز روزگار مرا سازگار کرد
خلقند شرم سار ز فریاد من که منفریاد میکنم که مرا شرم سار کرد
غرقم به بحر منت و آواز الغریقچندان زدم که حلقهٔ حلقم فکار کرد
از بس که گفتم ای ملکه بس بس از کرمجمع ملائکه در گوش استوار کرد
خاقانی است بر در او زینهارییوین زینهاری از کرمش زینهار کرد
گر بر درش درختک دانا شدم چه باککاقبال او درخت کدو را چنار کرد
بلقیس بانوان و سلیمان شه اخستانمن هدهدی که عقل به من افتخار کرد
هدهد کنون که خلعت بلقیس عهد یافتبختش به خلعت ملک امیدوار کرد
تا بشنود جهان که فلان مرغ را به وقتبلقیس خرقهدار و سلیمان شعار کرد
این بین بیمن از قلم من فتاد از آنکنتوان عطای شه به ستم خواستار کرد
زیرا به خاک و خاره دهد خرقه آفتابهرک آفتاب دید چنین اعتبار کرد
بینی به آفتاب که برتافت بامدادبر خاک ره نسج زراندوده بار کرد
چه سود ز آفتاب گریبان سرو راکو زر و لعل در بن دامان نثار کرد
شاه جهانیان علی آسا که ذو الجلالاز گوهر زبان منش ذوالفقار کرد
زنگار خورده جنگ کند ذوالفقار منکاخر به ذوالفقار توان کارزار کرد
شاه سخن منم شعرا دزد گنج منبس دزد سر زده را تارومار کرد
از نام من شدند به آواز و طرفه نیستصبحی که دزد سر زده را تار و مار کرد
نی نی اگرچه معجزه دارم چو عاجزمبخت نهفته را نتوان آشکار کرد
امید آبروی ندارم به لطف شاهکامسال کمتر است قبولی که پار کرد
مویی شدم که موی شکافم به تیر نطقکسیب طالعم هدف اضطرار کرد
گوئی حریر سرخ ملخ را ز اشک خونبیم سیاه پوشی دیدار سار کرد
میگفتم از سخن زر و زوری به کف کنمامید زر و زور مرا خوار و زار کرد
ماری به کف مرا دو زبان است این قلمدستم معزمی شده کافسون مار کرد
نی پارهای به دست و سواری کنم بر اوچون طفل کو بر اسب کدوئین سوار کرد
کس نی سوار دید که با شه مصاف داد؟وز نی ستور دید که در ره غبار کرد؟
مانم به کودکی که ز نارنج کفه ساختپنداشت کو ترازوی زر عیار کرد
بخت رمیده را نتوان یافت چون توانز آن تار کآفتاب تند پود و تار کرد
خود هیچ کرم یبد شنید است هیچکسکو تار بست و تخم نهاد و حصار کرد
یا هیچ عنکبوت سطرلاب کس بدیدکب دهن تنید و بدو بند غار کرد
آنم که با دو کعبه مرا حق خدمت استآری بر این دو کعبه توان جان نثار کرد
این کعبه نور ایزد و آن سنگ خاره بودآن کعبه پور آزر و این کردگار کرد
این کعبه در سرادق شروان سریر داشتو آن کعبه در حدیقهٔ مکه قرار کرد
این کعبه در عجم عجمش سرگزیت دادو آن کعبه در عرب عربش سبز ازار کرد
این کعبه را خدای ظفر در یمین نهادو آن کعبه را خلیل حجر در یسار کرد
آن کعبه ناف عالم و از طیب ساحتشآفاق وصف نافهٔ مشک تتار کرد
این کعبه شاه اعظم و ایزد ز قدرتشبر نو عروس فتح شه کامکار کرد
آن کعبه را کبوتر پرنده در حرمکاخر ز بام کعبه نیارد گذار کرد
این کعبه را به جای کبوتر همای بختکاندر حرم مجاورت این دیار کرد
شش حج تمام بر در این کعبه کردهامکایزد به حج و کعبه مرا بختیار کرد
امسال قصد خدمت آن کعبه میکنمکاین آرزو دلم گرو انتظار کرد
بانوی شرق و غرب مگر رخصه خواهدمکامید این حدیث دو گوشم چهار کرد