گنج

شمارهٔ ۱۷۸ - مطلع دوم

غارت دل می‌کنی شرط وفا نیست اینکار من از سایه شد سایه برافکن ببین
وصل ندیده به خواب فرض کنی خوش‌دلیبر سر خوان تهی کس نکند آفرین
در غمت ای زود سیر تشنهٔ دیرینه‌امتشنه به جز من که دید آب‌خورش آتشین
جان چو سزای تو نیست باد به دست جهانمهر چو مقبول نیست خاک به فرق نگین
گلبن وصل تو را خار جفا در ره استمهره چه بینی به کف مار نگر در کمین
عشق توآم پوستین گر بدرد گو بدرسوختهٔ گرم رو تا چکند پوستین
همت خاقانی است طالب چرب آخوریچون سر کوی تو هست نیست مزیدی بر این
هست لب لعل تو کوثر آتش نمایهست کف شهریار گوهر دریا یمین
چرخ به هرسان که هست زادهٔ شمشیر اوستگربه بهر هر حال هست عطسهٔ شیر عرین
ای به تو صاحب درفش چتر فریدون ملکوی ز تو طالب نگین دست سلیمان دین
پر خدنگ تو هست شهپر روح القدسپرچم رخش تو هست ناصیهٔ حور عین
نوبتی بدعه را قهر تو برد طنابصیرفی شرع را قدر تو زیبد امین
خاصه سیمرغ کیست جز پدر روستم؟قاتل ضحاک کیست جز پسر آبتین؟
گرنه سپهر برین آبده دست توستاز چه سبب خم گرفت پشت سپهر برین
عدل تو «شین» راز «را» کرد جدا چون بدیدکالت رای است «را» صورت شین است «شین»
ملک چو تیغ تو یافت یک دو شود کار اوشصت به سیصد رسد چون سه نقط یافت سین
تیغ تو نه ماهه بود حامله از نه فلکلاجرمش فتح و نصر هست بنات و بنین
گر به مثل روز رزم رخش تونعل افکندیاره کند در زمانش دست شهور و سنین
چون ز خروش دو صف وقت هزاهز کندچشم جهان اختلاج، گوش زمانه طنین
کوس و غبار سیاه طوطی و صحرای هندخنجر و خون سپاه آینه و بحر چین
صاحب بدر و حنین از تو گشاید فقاعکان گهر چون سداب برکشی از بهر کین
گنبد نیلوفری گنبدهٔ گل شودپیش سنانت کز اوست قصر ممالک حصین
تیغ زبان شکل تو از بر خواند چو آبابجد لوح ظفر از خط دست یقین
از پی خون خسان تیغ چه باید کشیدچون ملک الموت هست در کف رایت رهین
خلق تو از راه لطف جان برباید ز خلقچون حرکات هزار در نغمات حزین
از عدوی سگ صفت حلم و تواضع مجویزانکه به قول خدای نیست شیاطین ز طین
ای همه هستی که هست از کف تو مسعارنیست نیازی که نیست بر در تو مستعین
هر که به درگاه تو سجده برد روز حشرآیت لاتقنطوا نقش زند بر جبین
چون تویی اندر جهان شاه طغان کرمکی رود اهل هنر بر در تاش و تکین
مرد که فردوس دید کی نگرد خاکدانوانکه به دریا رسید کی طلبد پارگین
بنده ز بی‌دولتی نیست به حضرت مقیمدیو ز بی‌عصمتی نیست به جنت مکین
شاید اگر در حرم سگ ندهد آب دستزیبد اگر در ارم بز نبود میوه چین
گر ز درت غایب است جسم طبیعت پذیرمعتکف صدر توست جان طریقت گزین
سیرت یوسف تو راست صورت چاهی مجویمعنی آدم تو راست صورت چاهی مجوی
مهره نگر، گو مباش افعی مردم گزاینافه طلب، گو مباش آهوی صحرا نشین
کی رسد آلوده‌ای بر در پاکان که حقبست در آسمان بر رخ دیو لعین
گر ره خدمت نجست بنده عجب نی ازانکگرگ گزیده نخواست چشمهٔ ماء معین
بنده سخن تازه کرد وانچه کهن داشت شستکان همه خر مهره بود وین همه در ثمین
سنگ در اجزای کان زرد شد آنگاه لعلنطفه در ارحام خلق مضغه شد آنگه جنین
اول روز اندک است زیب و فر آفتاببعد گیا ظاهر است خیل گل و یاسمین
مبتدع و مبدعند بر درت اهل سخنمبدع این شیوه اوست مبتدعند آن و این
حاجت گفتار نیست ز آنکه شناسد خردسندس خصر از پلاس عبقری از گور دین
گرچه در این فن یکی است او و دگر کس به نامآن مگس سگ بود وین مگس انگبین
ای ملکوت و ملک داعی درگاه توظل خدایی که باد فضل خدایت معین
بارهٔ بخت تو را باد ز جوزا رکابمرکب خصم تو را باد نگون‌سار زین