شمارهٔ ۱۷۹ - در مدح ابوالمظفر شروان شاه
کوی عشق آمد شد ما برنتابد بیش از ایندامن تر بردن آنجا برنتابد بیش از این
در سر بازار عشق از جان و جان گفتن بس استکاین قدر سرمایه سودا برنتابد بیش از این
بر امید کشتن اندر پای وصلش زندهامپر نیازان را تمنا برنتابد بیش از این
بر سر کویش ببوسیم آستان و بگذریمکاستان تنگ است ما را برنتابد بیش از این
ما به جان مهمان زلف او و او با ما به جنگکاین شبستان زحمت ما برنتابد بیش از این
رشتهٔ جان تا دو تا بود انده تن میکشیدچون شد اکنون رشته یکتا برنتابد بیش از این
دل ز بستان خیال او به بوئی خرم استمرغ زندانی تماشا برنتابد بیش از این
با بلورین جام بهر می مدارا کردمیچون شکسته شد مدارا برنتابد بیش از این
از سرشک خون حشر کردی مکن خاقانیاعشق سلطان است، غوغا برنتابد بیش از این
آب ما چون نیست روشن ظلمت ما خاکیانبارگاه شاه دنیا برنتابد بیش از این
درد سر دادیم حضرت را و حضرت روح قدسروح قدسی دردسرها برنتابد بیش از این
کعبه را یک بار حج فرض است و حضرت کعبهوارحج ما هر هفته عمدا برنتابد بیش از این
نفس طاها راست یک شب قاب قوسین نزد حقگر دو گردد نفس طاها برنتابد بیش از این
شخص انسان را ز حق یک نور عقلانی عطاستروح ده دانست کاعضا برنتابد بیش از این
عید هر سالی دوبار آید که آفاق جهانبستن آذین زیبا برنتابد بیش از این
آن سعادت بخش حضرت، بخش نارد کرد ازآنکدیو را فردوس ماوی برنتابد بیش از این
خبث ما را بارگاه قدس دور افکند از آنکخوک را محراب اقصی برنتابد بیش از این
ننگ ما زان درگه اعلا برون افتاد از آنککعبه پیلان را مفاجا برنتابد بیش از این
حضرت پاک از چو ما آلودگان آسودهاندجیفه را بحر مصفا برنتابد بیش از این
شیر هشیار از سگ دیوانه وحشت برنتافتنور جبهه شور عوا برنتابد بیش از این
نی عجب گر گاوریشی زرگر گوساله سازطبع صاحب کف بیضا برنتابد بیش از این
گرچه عفریت آورد عرش سبائی نزد جمدیدنش جمشید والا برنتابد بیش از این
آری آری با نوای ارغنون اسقفانبانگ خر سمع مسیحا برنتابد بیش از این
گرچه صهبا را به بید سوخته راوق کنندبید را کاسات صهبا برنتابد بیش از این
از در خاقان کجا پیل افکند محمود رابدره بردن پیل بالا برنتابد بیش از این
دست چون جوزاش دادی کلک زر چون آفتابگنج زر دادن به یغما برنتابد بیش از این
مشتری هر سال زی برجی رود ما را چو ماههر مهی رفتن به جوزا برنتابد بیش از این
ما شرف داریم و غیری نعمت از درگاه شاهرشک بردن بهر نعما برنتابد بیش از این
گر ملخ را نیست بر پا موزهٔ زرین سارران او رانین دیبا برنتابد بیش از این
در حضور انعام دیدیم ار بغیبت نیست آنوام احسان را تقاضا برنتابد بیش از این
طفل را گر جده وقت آبله خرما دهدچون به سرسام است خرما برنتابد بیش از این
شاه جان بخش است و ما بر شاه جان کرده نثارآب بفزودن به دریا برنتابد بیش از این
خسرو مشرق جلال الدین که برق خنجرشهفت چشم چرخ خضرا برنتابد بیش از این
ایزد از تیغش پی مالک جحیمی نو کندکان جحیم ارواح اعدا برنتابد بیش از این
کاشکی قدرت ز حلمش نوزمینی ساختیکاین زمین گرزش به تنها برنتابد بیش از این
وز بن نیزهاش سر گاو زمین لرزد از آنکذره بار کوه خارا برنتابد بیش از این
کرم قز میرد ز بانگ رعد و تنین فلکمیرد از کوسش که آوا برنتابد بیش از این
دولتش را نوعروسی دان که عکس زیورشدیدهٔ این زال رعنا برنتابد بیش از این
طالعش را شهسواری دان که بار هودجشکوههٔ عرش معلا برنتابد بیش از این
رخش همت را ز گردون تنگ میبست آفتابگفت بس کاین تنگ پهنا برنتابد بیش از این
تا شد اقبالش همای قاف تا قاف جهانکوه قاف ادبار عنقا برنتابد بیش از این
بوالمظفر حق نواز و خصم باطل پرور استدور باطل حق تعالی برنتابد بیش از این
ظل حق است اخستان همتاش مهدی چون نهیظل حق فرد است، همتا برنتابد بیش از این
نام شه زان اول و آخر الف کردند و نونیعنی اندر ملک طغرا برنتابد بیش از این
تا شد از ابر کرم سودا نشان هر مغز راکس ز بحر طبع سودا برنتابد بیش از این
خاک پایش ز آب خضر و باد عیسی بهتر استقیمت یاقوت حمرا برنتابد بیش از این
شه سلیمان است و من مرغم مرا خوانده است شاهدانهٔ مرغان دانا برنتابد بیش از این
از مثال شه امید مردهٔ من زنده گشتروح را برهان احیا برنتابد بیش از این
خط دست شاه دیدم کش معما خواند عقلعقل را خط معما برنتابد بیش از این
نوک کلک شاه را حورا به گیسو بستردغالیه زلفین حورا برنتابد بیش از این
عقل را گفتم چگویی شاه درد سر ز منبرتواند یافت؟ گفتا برنتابد بیش از این
پس خیال شاه گفت از من یقین بشنو که شاهگویدت برتابم اما برنتابد بیش از این
هم چنین از دور عاشق باش و مدحش بیش گویدردسر کمتر ده ایرا برنتابد بیش از این
زحمت آنجا چون توان بردن که برخوان مسیحخرمگس را صحن حلوا برنتابد بیش از این
هم به جان شاه کز درگاه شاهان فارغمحرص را دادن تبرا برنتابد بیش از این
شاید ار مغز زکام آلود را عذری نهندکو نسیم مشکسا را برنتابد بیش از این
بر قیاس شاه مشرق کارسلان خان سخاستدیدن بکتاش و بغرا برنتابد بیش از این
بر امید زعفران کو قوت دل بردهدمعصفر خوردن به سکبا برنتابد بیش از این
عمر دادم بر امید جاه وحاصل هیچ نیمشک را دادن به نکبا برنتابد بیش از این
من همه همت بر اسباب سفر دارم مرادر حضر ساز مهیا برنتابد بیش از این
خاطرم فحل است کو صحرا نورد آمد چو شیرشیر بستن گربه آسا برنتابد بیش از این
زخم مهماز و بلای تنگ و آسیب لگامفحل بر دست توانا برنتابد بیش از این
پیل را کز گرمسیر هند بیرون آورنددر خزر بودن به سرما برنتابد بیش از این
سنقرای را کز خزر با سرد سیر آموخته استدر حبش بردن به گرما برنتابد بیش از این
مدح شه چون جابجا منزل به منزل گفتنی استماندن مداح یکجا برنتابد بیش از این
شه مرا زر داد، گوهر دادمش زر را عوضآن کرامت را مکافا برنتابد بیش از این
یک رضای شاه، شاه آمد عروس طبع رااز کرم کابین عذرا برنتابد بیش از این
تیر چرخ از نیزه وش کلک سپر افکند از آنکهیچ تیغی نطق هیجا برنتابد بیش از این
من به مدح شاه نقبی بردهام در گنج غیببردن نقب آشکارا برنتابد بیش از این
کند پایم در حضور اما زبان تیزم به مدحتیزی شمشیر گویا برنتابد بیش از این
از پس تحریر نامه کردهام مبدا به شعرمعجز آوردن به مبدا برنتابد بیش از این
دادمش تصدیع نثر و میدهم ابرام نظمدانم ابرام مثنا برنتابد بیش از این
از سر خجلت مرا چون آینه با آینهخوی برون دادن به سیما برنتابد بیش از این
بر بدیهه راندم این منظوم و بستردم قلمهیچ خاطر وقت انشا برنتابد بیش از این
چون تجاسر کرد خاطر مختصر کردم سخنکاین تجاسر سمع اعلا برنتابد بیش از این
باد خضرای فلک لشکر گهش کاعلام اوساحت این هفت غبرا برنتابد بیش از این
ملک و ملت را به اقبالش تولا باد و بسکاهل عالم را تولا برنتابد بیش از این