گنج

شمارهٔ ۱۳۶ - در رثاء خانوادهٔ خود

بی‌باغ رخت جهان مبینامبی‌داغ غمت روان مبینام
بی‌وصل تو کاصل شادمانی استتن را دل شادمان مبینام
بی‌لطف تو کآب زندگانی استاز آتش غم امان مبینام
دل زنده شدی به بوی بویتکان بوی ز دل نهان مبینام
بی‌بوی تو کاشنای جان استرنگی ز حیات جان مبینام
تا جان گرو دمی است با جانجز داو غمت روان مبینام
بر دیدهٔ خویش چون کبوترجز نام تو جاودان مبینام
بی‌سرو قد تو جعد شمشادبر جبهت بوستان مبینام
یک دانهٔ آفتاب بی‌توبر گردن آسمان مبینام
از دانهٔ دل ز کشت شادییک خوشه به سالیان مبینام
در آینهٔ دل از خیالتجز صورت جان عیان مبینام
در آینهٔ خیالت از خودجز موی خیال‌سان مبینام
تا وصل تو زان جهان نیایددل را سر این جهان مبینام
جز اشک وداعی من و توطوفان جهان‌ستان مبینام
چون حقهٔ سینه برگشایمجز نام تو در میان مبینام
گر عمر کران کنم به سوداتسودای تو را کران مبینام
گفتی دگری کنی، مفرمایکاین در ورق گمان مبینام
بی‌تو من و عیش حاش‌للّهکز خواب خیال آن مبینام
خاقانی را ز دل چه پرسیکانست که کس چنان مبینام
حالی که به دشمنان نخواهمحسب دل دوستان مبینام
غمخوار تو را به خاک تبریزجز خاک تو غم نشان مبینام