گنج

شمارهٔ ۱۳۷ - در وصف خاک مقدسی که از بالین حضرت ختمی مرتبت آورده بود

صبح وارم کآفتابی در نهان آورده‌امآفتابم کز دم عیسی نشان آورده‌ام
عیسیم از بیت معمور آمده وز خوان خلدخورده قوت وزله اخوان را ز خوان آورده‌ام
هین صلای خشک ای پیران تر دامن که منهر دو قرص گرم و سرد آسمان آورده‌ام
طفل زی مکتب برد نان من ز مکتب آمدهبهر پیران ز افتاب و مه دو نان آورده‌ام
گرچه عیسی‌وار ازینجا بار سوزن برده‌امگنج قارون بین کز آنجا سوزیان آورده‌ام
رفته زینسو لاشه‌ای در زیر و ز آنس بین کنونکابلق گیتی جنیبت زیر ران آورده‌ام
از نظاره موی را جانی که هر مویی مراطوطی گویاست کز هندوستان آورده‌ام
من نه پیل آورده‌ام بس‌بس نظاره کز سفرپیل بالا طوطی شکرفشان آورده‌ام
در گشاده دیده‌ام خرگاه ترکان فلکماه را بسته میان خرگان سان آورده‌ام
از سفر می‌آیم و در راه صید افکنده‌اماینت صیدی چرب پهلو کارمغان آورده‌ام
گر سواران خنگ توسن در کمند افکنده‌اندمن کمند افکنده و شیر ژیان آورده‌ام
چشم بد دور از من و راهم که راه آورد عشقرهروان را سرمهٔ چشم روان آورده‌ام
بس که در بحر طلب چون صبح شست افکنده‌امتا در آن شست سبک صید گران آورده‌ام
نقد شش روز از خزانهٔ هفت گردون برده‌امگرچه در نقب افکنی چل شب کران آورده‌ام
خاک پای خاک بیزان بوده‌ام تا گنج زرکرده‌ام سود ار بهین عمری زیان آورده‌ام
خاک بیزی کن که من هم خاک بیزی کرده‌امتا ز خاک این مایه گنج شایگان آورده‌ام
دیده‌ام عشاق ریزان اشک داود از طربآن همه چون سبحه در یک ریسمان آورده‌ام
اشک من در رقص و دل در حال و ناله در سماعمن دریده خرقهٔ صبر و فغان آورده‌ام
زردی زر شادی دلهاست من دلشاد از آنکسکهٔ رخ را زر شادی‌رسان آورده‌ام
شمع زرد است از نهیب سر منم هم زرد لیکزرد روئی نز نهیب سر نشان آورده‌ام
بل کز آن زردم که ترسم سر نبرندم چو شمعکاین سر از بهر بریدن در میان آورده‌ام
هان رفیقا نشره آبی یا زگالابی بسازکز دل و چهره زگال و زعفران آورده‌ام
شو نمک بر آتش افکن کز سر خوان بهشتخوش نمک در طبع و شکر در زبان آورده‌ام
وز پی دندان سپیدی همرهان از تف آهدل چو عود سوخته دندان کنان آورده‌ام
گرچه شب‌ها از سموم آه تب‌ها برده‌اماز نسیم وصل مهر تب نشان آورده‌ام
زان چهان می‌آیم از رنجی که دیدم زین جهانلیک طغرای نجات آن جهان آورده‌ام
دیده‌ام سرچشمهٔ خضر و کبوتروار آبخورده پس جرعه ریزی در دهان آورده‌ام
چون کبوتر رفته بالا و آمده بر پای خویشبسته زر تحفه و خط امان آورده‌ام
من کبوتر قیمتم بر پای دارم سربهاآن‌قدر زری که سوی آشیان آورده‌ام
زیوری آورده‌ام بهر عروسان بصرگوئی از شعری شعار فرقدان آورده‌ام
لعبتان دیده را کایشان دو طفل هندواندهم مشاطه هم حلی هم دایگان آورده‌ام
پیر عشق آنجا به عرسی پاره می‌کرد آسمانمن نصیبه شانه دانی بی‌گمان آورده‌ام
این فراویزی و آن باز افکنی خواهد ز منمن زجیب آسمان یک شانه‌دان آورده‌ام
دیده‌ام خلوت سرای دوست در مهمان‌سراشتن طفیل و شاهد دل میهمان آورده‌ام
میزبان در حجرهٔ خاص و برون افکنده خوانمن دل و جان پیش خوان میزبان آورده‌ام
دل ملک طبع است قوت او ز بویی داده‌امجان پری‌وار است خوردش استخوان آورده‌ام
نقل خاص آورده‌ام زانجا و یاران بی‌خبرکاین چه میوه است از کدامین بوستان آورده‌ام
تا خط بغداد ساغر دوستگانی خورده‌امدوستان را دجله‌ای در جرعه‌دان آورده‌ام
دشمنان را نیز هم بی‌بهره نگذارم چو خاکگرچه جرعهٔ خاص بهر دوستان آورده‌ام
دوست خفته در شبستان است و دولت پاسبانمن به چشم و سر سجود پاسبان آورده‌ام
پاسبان گفتا چه داری نورها گفتم شماکان زر دارید و من جان نورهان آورده‌ام
شیر مردان از شبستان گر نشان آورده‌اندمن سگ کهفم نشان از آستان آورده‌ام
بر در او چون درش حلقه بگوشی رفته‌امتا پی تشریف سر تاج کیان آورده‌ام
از نسیم یار گندم‌گون یکی جو سنگ مشکبا دل سوزان و چشم سیل‌ران آورده‌ام
آب و آتش دشمن مشکند و من بر مشک دوستآب و آتش را رقیبی مهربان آورده‌ام
جز به بیاع جهان ندهم کزان جو سنگ مشکصد شتربار تبت از بیع جان آورده‌ام
دل به خدمت ساده چون گور غریبان برده‌امهمچو موسی‌زنده در تابوت از آن، آورده‌ام
رفته لرزان همچو خورشید فروزان آمدهشب زریری برده و روز ارغوان آورده‌ام
هشت باغ خلد را دربسته بینی بر خسانکان کلید هشت در در بادبان آورده‌ام
بس طربناکم ندانید این طربناکی ز چیستکز سعود چرخ بخت کامران آورده‌ام
گوئی اندر جوی دل آبی ز کوثر رانده‌امیا به باغ جان نهالی از جنان آورده‌ام
یا مگر اسفندیارم کان عروسان را همهاز دژ روئین به سعی هفت‌خوان آورده‌ام
با شما گویم نیارم گفت با بیگانگانکاین نهان گنج از کدامین دودمان آورده‌ام
آشکارا برگرفتن گنج فرخ فال نیستمن به فرخ فال گنجی در نهان آورده‌ام
از چنین گوهر زکاتی داد نتوان بهر آنکتاج ترکستان به باج ترکمان آورده‌ام
داده‌ام صد جان بهای گوهری در من یزیدور دو عالم داده‌ام هم رایگان آورده‌ام
کیست خاقانی که گویم خون بهای جان اوستچون بهای جان صد خاقان و خان آورده‌ام
این همه می‌گویمت کورده‌ام باری بپرستا چه گنج است و چه گوهر وز چه کان آورده‌ام
بازپرسی شرط باشد تا بگویم کاین فتوحدر فلان مدت ز درگاه فلان آورده‌ام
تو نپرسی من بگویم نز کسی دزدیده‌امکز در شاهنشهی گنج روان آورده‌ام
یعنی امسال از سر بالین پاک مصطفیخاک مشک آلود بهر حرز جان آورده‌ام
وقف بازوی من است این حرز و نفروشم به کسگرچه ز اول نام دادن بر زبان آورده‌ام
خاک بالین رسول الله همه حرز شفاستحرز شافی بهر جان ناتوان آورده‌ام
گوهر دریای کاف و نون محمد کز ثناشگوهر اندر کلک و دریا در بنان آورده‌ام
چون زبان ملک سخن دارد من از صدر رسولدر سر دستار منشور زبان آورده‌ام
بلکه در مدح رسول الله به توقیع رضاشبر جهان منشور ملک جاودان آورده‌ام
مصطفی گوید که سحر است از بیان من ساحرمکاندر اعجاز سخن سحر بیان آورده‌ام
ساحری را گر قواره بهر سحر آید به کارمن ز جیب مه قوارهٔ پرنیان آورده‌ام
یک خدنگ از ترکش آن، شحنهٔ دریای عشقنزد عقل از بیم چرخ جانستان آورده‌ام
حاسدانم چون هدف بین کاغذین جامه که منتیر شحنه از پی امن شبان آورده‌ام
بخت من شب‌رنگ بوده نقره خنگش کرده‌امپس به نام شاه شرعش داغ‌ران آورده‌ام
عقل را در بندگیش افسر خدائی داده‌امایتکینی برده و الب ارسلان آودره‌ام
جان زنگ آلوده در صدرش به صیقل داده‌امزان‌چنان ریم آهنی تیغ یمان آورده‌ام
گرچه همچون زال زرپیری به طفلی دیده‌امچون جهان پیرانه سر طبع جوان آورده‌ام
گرچه نیسانم خزان آرد من اندر ذهن و طبعآتش نیسان نه بل کاب خزان آورده‌ام
من سپهرم کز بهار باغ شب گم کرده‌امروز نور آیین ترنج مهرگان آورده‌ام
پادشاه نظم و نثرم در خراسان و عراقکاهل دانش را ز هر لفظ امتحان آورده‌ام
منصفان استاد دانندم که از معنی و لفظشیوهٔ تازه نه رسم باستان آورده‌ام
ز امتحان طبع مریم زاد بر چرخ دومتیر عیسی نطق را در خر کمان آورده‌ام
تا غز بخل آمده گر نشابور کردممن به شهرستان عزلت خان و مان آورده‌ام
تا نشسته بر ره دانش رصد داران جهلدر بیابان خموشی کاروان آورده‌ام
گرچه در غربت ز بی‌آبان شکسته خاطرمز آتش خاطر به آبان ضمیران آورده‌ام
سنگ آتش چون شکستی، تیز گردد لاجرماز شکستن تیزی خاطر عیان آورده‌ام
خانه دار فضل و روی خاندانی بوده‌امپشت در غربت کنون بر خاندان آورده‌ام
تا به هر شهری بنگزاید مرا هیچ آب و خاکخاک شروان بلکه آب خیروان آورده‌ام
از همه شروان به وجه آرزو دل را به یادحضرت خاقان اکبر اخستان آورده‌ام
هر چه دارم خشک و تر از همت و انعام اوستکاین گلاب و گل همه زان گلستان آورده‌ام
او سلیمان است و من موری به یادش زنده‌امزنده ماناد او کز او این داستان آورده‌ام