شمارهٔ ۱۳۵ - در مرثیهٔ شیخ الاسلام عمدة الدین محمد بن اسعد طوسی نیشابوری شافعی معروف به حفده
آن پیر ما که صبح لقائی است خضر نامهر صبح بوی چشمهٔ خضر آیدش ز کام
با برتریش گوهر جمشید پست پستبا پختگیش جوهر خورشید خام خام
تنها روی ز صومعهداران شهر قدسگه گه کند به زاویهٔ خاکیان مقام
آنجا بود سجادهٔ خاصش به دست راستوینجا به دست چپ بودش تکیهگاه عام
بوده زمین خانقهش بام آسمانبیرون ازین سراچه که هست آسمانش نام
چون پای در کند ز سر صفهٔ صفاسر بر کند به حلقهٔ اصحاف کهف شام
سازد وضو به مسجد اقصی به آب چشمشکر وضو کند به در مسجد الحرام
آب محیط را ز کرامات کرده پلبگذشته ز آتشین پل این طاق آب فام
هر شب قبای مشرقی صبح را فلکنور از کلاه مغربی او برد به وام
پی کور شبروی است نه ره جسته و نه زادسرمست بختیاست نه می دیده و نه جام
شبرو که دید ساخته نور مبین چراغ؟بختی که دید یافته حبل المتین زمام
ننموده رخ به آینه گردان مهر و ماهنسپرده دل به بوقلمون باف صبح و شام
تقطیع او و ازرق گردون ز یک شعارتسبیح او و عقد ثریا ز یک نظام
پر دل چو جوز هندی و مغزش همه خردخوش دم چو مشک چینی و حرفش همه کلام
عنقاست مور ریزه خور سفرهٔ سخاشچونان که مور ریزهٔ عنقاست زال سام
چون زال پیرزاده به طفلی و عاقبتدر حلق دیو خام چو رستم فکند خام
پوشد لباس خاکی ما را ردای نورخاکی لباس کوته و نوری رداش تام
دلقش هزار میخی چرخ و به جیب چاکباز افکنش ز نور و فراویزش از ظلام
گاهی کبودپوش چو خاک است و همچو خاکگنجور رایگان و لگذ خستهٔ عوام
گاهی سفیدپوش چو آب است و همچو آبشوریده ومسلسل و تازان ز هر عظام
گاه از همه برهنهتر آید چو آفتابپوشد برهنگان را چون آفتاب بام
او بود نقطه حرف الف دال میم راکامد چهل صباح و چهل اصل و یک قیام
زو دید آن نماز که قائم بود الفراکع بماند دال و تشهد نمود لام
گاهی براق چار ملک را لگام گیرگاهی به دیو هفت سری برکند لگام
با آب کار تیغ و چون تیغ از غذای نفسصوفی کار آبکن از خون انتقام
در بند عشق شاهد و هم عشق شاهدشعشقی چو قیس عامری و عروهٔ حزام
در صورتی که دیده جمالش صور نگارزو شاهدی گرفته و رفته ره ملام
در آینه عنایت صیقل شناختهزو قبله کرده و شده سرمست و مستهام
چون نوح پیر عشق و ز طوفان مهلکاتایمن به کوه کشتی و خرم ز سام و حام
ریزان ز دیده اشک طرب چون درخت رزکز آتش نشاط شود آبش از مسام
در وجد و حال همچو حمام است چرخ زنبر دیده نام عشق رقم کرده چون حمام
گردد فلک ز حیرت حالش زمین نشینگردد زمین ز سرعت رقصش فلک خرام
پیری که پیر هفت زیبدش مریدمیری که میر هشت جنان شایدش غلام
آمد مسیحوار به بیمار پرس منکازرده دید جان من از غصهٔ لام
کاین آبنوس و عاج شب و روز و روز و شبچون عاج و آبنوس شکافد دل کرام
من دست بر جبین ز سر درد چون جنینکارد ز عجز روی به دیوار پشت مام
من چفته چنگ و گم شده سر نای و چون ربابخالی خزینه از درم و کاسه از طعام
در مطبخ فلک که دو نان است گرم و سردغم به نوالهٔ من و خون جگر ادام
غم مرد را غذاست چو فارغ شد از جهانخون تیغ راحلی است چو بیرون شد از نیام
او کز درم درآمد و دندان سپید کردپوشید بام را سر دندانش نور فام
سردابه دید حجره فرو رفت یک دو پیکرسی نهاده دید برآمد سه چار گام
بنشست و خطبه کرد به فصل الخطاب و گفتگر مشکلیت هست سؤالات کن تمام
سربسته همچو فندق اشارت همی شنومیپرس پوست کنده چو بادام کان کدام
گفتم به پایگاه ملایک توان رسید؟گفتا توان اگر نشود دیو پایدام
گفتم گلوی دیو طبیعت توان برید؟گفتا توان اگر ز شریعت کنی حسام
گفتم هوا به مرکب خاکی توان گذشت؟گفتا توان اگر به ریاضت کنیش رام
گفتم کلید گنج معراف توان شناخت؟گفتا توان اگر نشود نفس اسیر کام
گفتم ز وادی بشریت توان گذشت؟گفتا توان اگر نبود مرکبت جمام
گفتم ز شاه هفت تنان دم توان شنید؟گفتا توان اگر نشدی شاه شاهقام
خاقانیا به سوک پسر داشتی کبودبر سوک شاه شرع سیه پوش بر دوام
کارواح سبز پوش سیهجامهاند پاکبر مرگ زادهٔ حفده خواجهٔ همام
شیخ الائمه عمدهٔ دین قدوهٔ هدیصدر الشریعه حجت حق مفتی انام
او کعبهٔ علوم و کف و کلک و مجلسشبودند زمزم و حجر الاسود و مقام
او و همه جهان مثل زمزم و خلاباو و همه سران حجر الاسود و رخام
زمزم نمای بود به مدحش زبان منتا کرده بودم از حجر الاسود استلام
زان بوحنیفه مرتبت شافعی بیانچون مصر و کوفه بود نشابور ز احترام
پس چون رکاب او ز نشابور در رسیدتبریز شد هزار نشابور ز احتشام
تب ریزهای بدعت تبریز برگرفتتبریز شد ز رتبت او روضة السلام
من خاک خاک او که ز تبریز کوفه ساختخاکی است کاندر او اسد الله کند کنام
از همتش اتابک و سلطان حیات یافتکو داشت هر دو را به پناه یک اهتمام
چون او برفت اتابک و سلطان ز پس برفتاین شمس در کسوف شد، آن بدر در غمام
او رفت و سینهها شده بیمار لایعاداو خفت و فتنهها دشه بیدار لاینام
بر تربتش که تبت و چین شد چو بگذریاز بوی نافه عطسهٔ مشکین زند مشام
چون سیب نخل بند بریزد به سوک اوزرین ترنج فلکهٔ این نیل گون خیام
ز انفاس عمدة الدین در شرق و غرب بودبا امت استقامت و با ملت انتظام
ملت چو عقد نظمه الصدر فانتظمامت چو شاخ قومه الشیخ فاستقام
جاهش ز دهر چون مه عید از صف نجومذاتش ز خلق چون شب قدر از مه صیام
او بود صد جوینی و غرالی اینت غبنکاندر جهان به کندریی بودنی نظام
آن ریسمان فروش که از آسمان سروشکردی به ریسمان اشاراتش اعتصام
وان قفلگر که بود کلید سرای علمکردید چو حلقه بر در فرمانش التزام
یحیی صفات بود چو یاسین و خصم اوستمن ینکر المهیمن آن یحیی العظام
خصمش به مستی آمد از ابلیس هم چنان کهیاجوج بود نطفهٔ آدم به احتلام
گر ناقصی ندید کمالش عجب مدارکز مشک بینصیب بود مغز با زکام
بودی قوام شرع و به پیری ز مرگ تاجبا داغ و درد زیست در این دهر ناقوام
آری به داغ و دردسرانند نامزداینک پلنگ در برص و شیر در جذام
خورشید شاه انجم و هم خانهٔ مسیحمصروع و تب زده است و سها ایمن از سقام
چون خواجه شد چه نور و چه ظلمت قرین دهرچون روح شد چه نوش و چه حنظل نصیب کام
بیمقتدای ملت نه کلک و نه کتاببیشهسوار زابل نه رخش و نه ستام
او سورهٔ حقایق و من کمتر آیتشزانم به نامه آیت حق کرده بود نام
حرز فرشتگان چپ و راست میکنماین نامه را که داشت ز مشک ختن ختام
این نامه بر سر دو جهان حجت من استکو نامه نیست عروهٔ وثقی است لا انفصام
این نامه هفت عضو مرا هفت هیکل استکایمن کند ز هول سباع و شر هوام
آیم به حشر نامهٔ او بسته بر جبینگرد من از نظارهٔ آن نامه ازدحام
تا وصف او تمیمهٔ من شد بجنب منتمتام ناتمام سخن بود بو تمام
وصفش مطهر است چو قرآن که خواندنشبر پاک تن حلال بود بر جنب حرام
بیاو سخن نرانم وکی پرورد سخنحسان پس از رسول و فرزدق پس از هشام
خود بر دلم جراحت مرگ رشید بوداز مرگ خواجه رفت جراحت ز التیام
گر صد رشید داشتمی کردمی فداشآن روز کامدش ز رسول اجل پیام
گر زهر جان گزای فراقش دلم بسوختپازهر خواهم از همم سید همام
اقضی القضاة حجة الاسلام زین دینکاثار مجد او چو ابد باد مستدام
سیف الحق افضلابن محمد که طالعشدارد خلافة الحق در موضع سهام
حق در حقش دعای من از صدق بشنوادمن نامرادی دلش از دهر مشنوام
دار السلام اهل هدی باد صدر اوز ایزد بر او تحیت و از عرشیان سلام