شمارهٔ ۱۳۴ - مطلع سوم
ای شحنهٔ شش جهات عالمدر چار دری و هفت طارم
ای جنت انس را تو کوثروی کعبهٔ قدس را تو زمزم
نیرو ده توست ناف خرچنگعشرتگه تو دهان ضیغم
همخانه شوی به مهد عیسیرجعت کنی از اشارت جم
در بوتهٔ خاک سازی اکسیرآتش ز اثیر و ز آسمان دم
گه یاره کنی ز ماه و گه تاجگه رنگ دهی به خاک و گه شم
از رفتن توست بر تن دهرپر نقطهٔ زر سیاه ملحم
وز آمدن تو دست گیتیافراخته آستین معلم
تف علم تو در دم صبحبر بیرق شام سوخت پرچم
خاقانی را تویی همه روزروزی ده و رازدار و محرم
تاب و تب او ببین به ظاهرکاندر دلش آتشی است مدغم
از خوارزم آر مهر این تبوز جیحون ساز نوش این سم
جان داروی او بیار یعنیخاک در قدوهٔ معظم
در گرد رکاب او همی دودر گرد عنان او همی چم
تا خورشیدی پیاده بینندخورشید دگر فراز ادهم
مختار عجم بهاء دین آنکمنشور جلال اوست معجم
با جوش ضمیر و جیش نطقشمه شد زمن و عطارد ابکم
با لطف کفش گرفت تریاقچون چشم گوزن کام ارقم
به ز آدمی است و آدمی ناملیک آدم از او شده مکرم
در نام نگه مکن که فرق استاز زادهٔ عوف و پور ملجم
بیقوت ده اناملش نیستهفت اختر مکرمت مقوم
بییاری زال و پر عنقابر خصم ظفر نیافت رستم
ای کحل کفایت تو بردهاز دیدهٔ آخر الزمان نم
لفظی ز تو وز عقول یک خیلرمزی ز تو وز فحول یک رم
مولای تو ثابتبن قرهشاگرد تو یحییبن اکثم
تقدیر به همت تو واخوردگفت ای پدر قدم تقدم
رای تو به آسمان ندا کردکای طفل معاملت تعلم
داده است قضا بهای قدرتنه گلشن و هشت باغ درهم
انصاف بده که هست ارزانیوسف صفتی به هفده درهم
بالای مدیح تو سخن نیستکس زخمه نکرد برتر از بم
در وصف تو کی رسم به خاطربر عرش که بر شود به سلم؟
طبع تو شناسد آب شعرمدیلم داند نژاد دیلم
گرچه شعرا بسی است امروزاین طائفه را منم مقدم
هرچند درین دیار منحوسبسته است مرا قضای مبرم
مرخاتم را چه نقص اگر هستانگشت کهن محل خاتم
در قالب آدم امیدمای همدم روح، روح در دم
یعنی برسان به حضرت شاهاین عقد جواهر منظم
چون بحر میان جانبین بودکارم ز خطر نمود مبهم
در حال به گوش هوش من گفتوصف تو که با ضمیر شد ضم
کای مادر موسی معانیفارغ شو و «فاقذ فیه فیالیم»
ای داعی حضرت تو ایامگرچه نکنم دعا مقسم
گویم که چهار اساس عمرتچو سبع شداد باد محکم
کار تو تمام باد چونانکنقصان نرسد پس اذاتم