گنج

شمارهٔ ۱۱۰ - در ستایش علاء الدین آتسزبن محمد خوارزم شاه

هین که به میدان حسن رخش درافکند یاربیش بهاتر ز جان نعل بهایی بیار
زیر رکابش نگر حلقه به گوش آسمانپیش عنانش ببین عاشیه کش روزگار
از بس خون‌ها که ریخت غمزهٔ سرتیز اوعشق به انگشت پای می‌کند آن را شمار
نقش سر زلف او رست مرا در بصرزآن که بهم درخوردعنبر و دریا کنار
قندز شب پوش او هست شب فتنه زایصبح قیامت شده است از شب او آشکار
نیست مرا آهنی بابت الماس اودیدهٔ خاقانی است لاجرم الماس بار
عالم جانها بر او هست مقرر چنانکدولت خوارزمشاه داد جهان را قرار
شاه فریدون لوا خضر سکندر بناخسرو امت پناه، اتسز مهدی شعار