شمارهٔ ۱۰۹ - مطلع سوم
کرد خزان تاختن بر صف خیل بهارباد وزان بر رزان گشت به دل کینهدار
سنبلهٔ چرخ را خرمن شادی بسوختکاتش خورشید کرد خانهٔ باد اختیار
چون زر سرخ سپهر سوی ترازو رسیدراست برابر بداشت کفهٔ لیل و نهار
حلقهٔ سیمین زره چون ز شمر شد پدیدغیبهٔ زرین فشاند بر سر او شاخسار
دست خزان در نشاند چاه زنخدان سیبلعب چمن بر گشاد گوی گریبان نار
تا که سرانگشت تاک کرد خزان فندقیکرد چمن پرنگار پنجهٔ دست چنار
حلقهٔ درج ترنج گشت پر از سیم خامشد شکمش چون صدف پر گهر شاهوار
گرنه خرف شد خریف از چه تلف میکندبر شمر از دست باد سیم و زر بیشمار
خون رزان ریختن وز پی کین خواستنتاختن آورد ابر از سر دریا کنار
بر بدن نار ماند از سر تیغش نشانبر رخ آبی نشست از تک اسبش غبار
غژم عقیق یمن کرد برون از دهنگشت زرافشان چمن چون کف صدر کبار
خواجهٔ چارم بلاد، خسرو هفتم زمینآنکه ز هشتم فلک همت او داشت عار
ملک جهان را نظام، دین هدی را قوامخواجهٔ صدر کرام، زبدهٔ پنج و چهار
سخرهٔ او افتاب سغبهٔ او مشتریبندهٔ او آسمان، چاکر او روزگار
نوک سر کلک او قبلهٔ در عدنخاک سم اسب او کعبهٔ مشک تتار
گشت بساط ثناش مرکز عودی لباسگشت ضمان بقاش گنبد گوهر نگار
بر سر گنج سخاش خامهٔ او اژدهاستدر دهن خاتمش مهرهٔ او آشکار
مهره ندیدی که هست مهر عروس ظفرمهر فلک را مدام نور از او مستعار
ای به گه انتقام همچو حسودت مدامخواسته از خشم تو چرخ فلک زینهار
جاه فزای از سپهر نیست وجودت که نیستآینهٔ آسمان نور فزای از بخار
همچو مه از آفتاب هست به تو نورمندشاه زمانه که اوست سایهٔ روزگار
نیست ز انصاف تو در همه عالم کنونجز تن گل پر ز خون، جز دل لاله فکار
هیچ یگانه نزاد چرخ فلک همچو توتا که همی ملک راند سال فلک شش هزار
گرچه حسن بد ز طوس صاحب آفاق شدملک بدو چون به تو کرد همی افتخار
از هنر و بذل مال، وز کرم و حسن رایزیبد اگر چون حسن صد بودت پیش کار
مصری کلکت چو سحر عرضه کند گاه جودمصر و عزیزش بود بر دل و بر چشم خوار
هست تو را ملک و دین تخت و نگین و قلمهست تو را یمن و یسر جفت یمین یسار
عدل تو تا ز اهتمام حامی آفاق شدبا گل و مل کس دگر خار ندید و خمار
هیبت و رای تو را هست رهی و رهینخسرو چارم سریر، شحنهٔ پنجم حصار
از اثر عدل تو بر سر و بر پای دیدابرش کینه شگال، ادهم فتنه فسار
هست حسود تو را از اثر عدل تورشک حسد در جگر اشک عنا در کنار
کرده چنان استوار با دل و جان عهد غمکز کسی ار بشنوی نادیت این استوار
خصم تو گر نیست دون، هست چنان ای عجباز سبب کین او تیر تو جوشن گذار
آتش هیبت چنان شعله زنان در دلشکاتش هرگز ندید کس که جهد از چنار
ابر کفا، از کرم نیست چو تو یک جوادبحر دلا، بر سخن نیست چو من یک سوار
چون شود از نعت تو این لب من در فشانچون شود از مدح تو خاطر من زر نثار
نور ضمیر مرا بنده شود افتابتیغ زبان مرا سجده برد ذوالفقار
بندهٔ خاصه توام، شاعر خاص ملکنعت تو و مدح او خوانده گه بزم و بار
دادن تشریف تو از پی تعریف شاهبر سر ابنای عصر کرد مرا نام دار
مادح اگر مثل من هست به عالم دگرمثل تو ممدوح نیست شعر خر و حق گزار
بلبل اگر در چمن مدح تو گوید شوداز تو چو طاووس نر چتر کش و تاجدار
تا که ز دور سپهر هست مدار و مدرتا که به گرد مدر هست فلک را مدار
باد چو صبح نخست خصم تو اندک بقاباد چو مهر سپهر امر تو گیتی گذار
تا فلک آکنده باد از دل و جان عدوتمزبلهٔ آب و خاک دائرهٔ باد و نار
از دل و دست تو باد کار فلک را نظاموز کف و کلک تو باد ملک جهان را قرار