گنج

شمارهٔ ۱۰۸ - مطلع دوم

بهر صبوح از درم مست در آمد نگارغالیه برده پگاه بر گل سوری بکار
بسته من اسب ندم پس بگه صبح دمکرد زبان عذرخواه آن بت سیمین عذار
بلبله برداشت زود کرد پس آنگه سلامگفت بود سه شراب داروی درد خمار
جام ز عشق لبش خنده زنان شد چو گلوز لب خندان او بلبله بگریست زار
چون سه قدح کرد نوش درج گهر برگشادقند فشان شد ز لب آن صنم قندهار
بلبل نطقش به ناز غنچهٔ لب کرد بازگشت ز مل عارضش همچون گل کام‌کار
گفت مخور غم بیا باده خور از بهر آنکغم نخورد هر که را هست چو من غم‌گسار
زین می خوش همچو من نوش کن ای خوش سخناز سر رنج و حزن خیز و برآور دمار
خاصه که مهر سپهر گوشهٔ خوشه گذاشتو آتش گردون گرفت پله لیل و نهار
کعب پیاله بگیر قد قنینه بپیچگوش چغانه بمال، سینهٔ بربط بخار
بعد سه رطل گران مدح وزیر جهانگفت که خاقانیا یاد چه داری بیار
خواجه و دستور شاه داور ملک و سپاهدین عرب را پناه ملک عجم را فخار