گنج

شمارهٔ ۱۱۱ - مطلع دوم

دست صبا برفروخت مشعلهٔ نوبهارمشعله داری گرفت کوکبهٔ شاخ سار
ز آتش خورشید شد نافهٔ شب نیم سوختقوت از آن یافت روز خوش دم از آن شد بهار
خامهٔ ما نیست طلع، چهره گشای بهارنایب عیسی است ماه، رنگرز شاخ سار
گشت ز پهلوی باد خاک سیه سبز پوشگشت ز پستان ابر دهر خرف شیر خوار
پروز سبزه دمید بر نمط آب گیرزلف بنفشه خمید بر غبب جویبار
نرگس بر سر گرفت طشت زر از بهر خونتارک گلبن گشاد نیشتر از نوک خار
شاه ریاحین به باغ خیمهٔ زربفت زدغنچه که آن دید ساخت گنبدهٔ مشک بار
آب ز سبزه گرفت جوشن زنگار گونسوسن کان دید ساخت نیزهٔ جوشن گذار
سرو ز بالای سر پنجهٔ شیران نمودلاله که آن دید ساخت گرد خود آتش حصار
یاسمن تازه داشت مجمرهٔ عود سوزشاخ که آن دید ساخت برگ تمام از نثار
خیری بیمار بود خشک لب از تشنگیژاله که آن دید ساخت شربت کوثر گوار
ز آتش روز ارغوان در خوی خونین نشستباد که آن دید ساخت مروحه دست چنار
بر چمن آثار سیل بود چو دردی منیفاخته کان دید ساخت ساغری از کوکنار
فیض کف شهریار خلعت گل تازه کردبلبل کان دید گشت مدحگر شهریار
شاه علاء الدول، داور اعظم که هستهم ازلش پیشرو هم ابدش پیش کار
خست به زخم حسام گردهٔ گردون تمامبست به بند کمند گردن دهر استوار
ای به گه امتحان ز آتش شمشیر توگنبد حراقه رنگ سوخته حراقه‌وار
نام خدنگ تو هست صرصر جودی شکافکنیت تیغ تو هست قلزم آتش بخار
از پی تهذیب ملک قبض کنی جان خصمکز پی تریاک نوش نفع کند قرص مار
تیغ تو با آب و نار ساخت بسی لاجرمهم شجر اخضر است هم ید بیضا و نار
مرد کشد رنج آز از جهت آرزوطفل برد درد گوش از قبل گوشوار
از فزع آنکه هست هیبت تو نسل برخصم تو را آب پشت خون شود اندر زهار
بیخ جهان عزم توست بیخ فلک نفس کلمیخ زمان عدل توست، میخ زمین کوهسار
هست سه عادت تو را: بخشش و مردی و دیندست سه عادات توست تخم سعادات کار
در کف بحر کفت غرقه شود هفت بحرآنک جیحون گواست شرح دهد با بحار
فرق تو را در خورد افسر سلطانیتگرچه بدین مرتبت غیر تو شد کام کار
مملکه شه باز راست گرچه خروش از نسبهست به سر تاجور، هست به دم طوق دار
با تو نیارد جهان خصم تو را در میانگر همه عنقا به مهر پروردش در کنار
گرچه ز نارنج پوست طفل ترازو کندلیک نسنجد بدان زیرک زر عیار
صورت مردان طلب کز در میدان بودنقش بر ایوان چه سود رستم و اسفندیار
عالم خلقت ز غیب هژده هزار آمده استعالم اعظم توئی از پس هژده هزار
گرچه ز بعد همه آمده‌ای در جهاناز همه‌ای برگزین، بر همه کن افتخار
ز آن سه نتیجه که زاد بود غرض آدمیلیک پس هر سه یافت آدمی این کار و بار
احمد مرسل که هست پیش رو انبیاءبود پس انبیا دولت او را مدار
صبح پس شب رسد بر کمر آسمانگل پس سبزه دمد بر دهن مرغزار
چون کنی از نطع خاک رقعهٔ شطرنج رزماز پس گرد نبرد چرخ شود خاکسار
شیر علم را حیات تحفه دهی تا شودپنجهٔ شیران شکن، حلق پلنگان فشار
در تب ربع اوفتد سبع شداد از نهیبتخت محاسب شود قبهٔ چرخ از غبار
از خوی مردان شهاب روی بشوید به خونوز سم اسبان نبات جعد نهد بر عذار
مرگ شود بوالعجب، تیغ شود گندناکوس شود عندلیب، خاک شود لاله زار
کرکس و شیر فلک طعمه خوران در مصافماهی و گاو زمین لرزه کنان زیر بار
چرخ چو لاله به دل در خفقان رفته صعبدهر چو نرگس به چشم در یرقان مانده زار
چون تو برآری حسام پیش تو آرد سجودگنبد صوفی لباس بر قدم اعتذار
امر دهد کردگار کای ملکوت احتیاطپند دهد روزگار کای ثقلین اعتبار
فاش کند تیغ تو قاعدهٔ انتقاملاش کند رمح تو مائدهٔ کار زار
باز شکافی به تیر سینهٔ اعدا چو سیببازنمائی به تیغ دانهٔ دلها چو نار
تا مژه برهم زنی چون مژه باهم کنیرایت دین بر یمین، آیت حق بر یسار
ای ملک راستین بر سر تو سایبانوی فلک المستقیم از در تو مستعار
در کنف صدر توست رخت فضایل مقیمبا شرف قدر توست بخت افاضل به کار
در روش مدح تو خاطر خاقانی استموی معانی شکاف روی معالی نگار
مشرق و مغرب مراست زیر درخت سخنرسته ز شروان نهال، رفته به عالم ثمار
هست طریق غریب نظم من از رسم و سانهست شعار بدیع شعر من از پود و تار
ساعت روز و شب است سال حیاتم بلیجملهٔ ساعات هست بیست و چهار از شمار
عز و جلال آن توست وانکه تو را نیست چیستتا به دعاها شوم از در حق خواستار
روز بقای تو باد در افق بامدادرسته ز عین الکمال، دور ز نصف النهار
بزم تو فردوس وار وز در دولت در اوراه طلب رفته هشت، جوی طرب رفته چار