شمارهٔ ۹۳ - و له ایضاً
ستم نوردا نزدیک شد در ایّامتکه بیخ فتنه بیکبار منقلع گردد
زحرص بخشش دان رای سال خورد تراکه همچو طفل یا افسانه منخدع گردد
اگر ثنای ترا من بکوه بر خوانمزشوق صخرۀ صمّاش مستمع کردد
ز دست جود پراکنده ات تواند بودبدست هرکه زر و سیم مجتمع گردد
بهر که روی نهد اژدهای درویشیچو حزر مدح تو با اوست مندفع گردد:
هوای عالم قدر تو دارد آن ساعتکه آفتاب سوی اوج مرتفع گردد
بپای دست تو راه کرم چو سهل آمدچرا بیخت من این سهل ممتنع گردد
شراب نعمت تو چون مدام نوش بدستبالتماس نباید که آن بشع گردد
چو فرصتست غم کار من بخور زان پیشکه روزگار برین کار مطّلع گردد
بعهد جود تو کز فرط لطف تو همه کسهمی بجاه و بمال تو منتفع گردد
رسوم بنده ز معهود اگر نیفزایدبهیچ حال نباید که منقطع گردد