گنج

شمارهٔ ۷۸ - وله ایضا

عالم لطف علاء الدّین معلومت هستکه مرا بر تو زبان جز به ثنا می‌نرود
بر تو مهریست مرا هردم ازین روی چو صبحسخنم با تو جز از صدق و صفا می‌نرود
قدر از کلک تو انگشت به دندان بُرده‌ستکه چون تو کس به سر سرّ قضا می‌نرود
قلم منشی دیوان فتوّت امروزجز به پروانهٔ فرمان شما می‌نرود
هیچ جایی نرود خاطر خورشیدوَشَتکه معانیش چو سایه ز قفا می‌نرود
ذات پر معنی تو خود همه محض هنرستذکر لطف و کرم و فضل و سخا می‌نرود
دوستان بسزا را چو فراموش کنینیک می‌دان که ز تو این به سزا می‌نرود
تا نپندارد لطف تو کزو این گله‌هاهر سحرگاهی با باد صبا می‌نرود
گرچه در خدمت تخفیف نگه میدارمهیچ تقصیری در باب دعا می‌نرود
یاد تو می‌نرود یک نفس از خاطر منورچه بر خاطر تو یاد ز ما می‌نرود
بیوفایی مکن ای خواجه که در این شیوهکه ترا می‌برود کار مرا می‌نرود
من ندانم که چه کرده‌ست وفا در عهدتکه دمی عهد تو خود راه وفا می‌نرود
چه خیالست خیالت را؟ با من می‌گویکه یکی لحظه‌ام از پیش فرا می‌نرود
بر خطا چون که قلم می‌نرود بهر چرا؟نام ما بر قلم تو به خطا می‌نرود