شمارهٔ ۷۸ - وله ایضا فی صفتها
ای ز احکام همچو رویین دزدست و هم از گشادنت عاجز
طرفه معشوق و گونة عاشقاز درون صامت از برون ناطق
گاه چون نرگسی سرافگندهگه دهان چون گل از زرا گنده
زان نهادی چو غنچه لب بر همکه دلت بستۀ زرست و درم
ده زبان همچو وسنی لیکنبر تو از رازها بوند ایمن
صورتت در جهات شش گانهآشکارا یکی نهان خانه
نتهی راز پیش بلهوسانورچه هستت زبان به دست کسان
همچو چنگی شکم تهی که ترابه سر انگشت شد زباننرم گویا
نرم گوییّ و سخت پیشانیندهی تا نخست نستانی
نرسانی امانت کس بازتا سرت بر نگیرت از آغاز
تا ترا مالش زبان ندهندراز را با تو در میان ننهند
با هر ان کو فتاد پیوندتکند از بپر خود زبان بندت
گفتمت بستة زر و درمیتا بدیدمت بندة شکمی
بس که هر چیز درکشی بدمتسر نهادی تو در سرشکمت
از تو در خط همی شود خابنبر سرت خط همی نهد خازن
ساده بودی نخست و آخر کارگشت بر گرد لب خطت دیدار
چون صدف بسته از درون زیورسر تو بر لب و زبان سر
چارپایی و لیک ره نکنیچار میخت کشند واه نکنی
باز کرده شکم چو آبستنبر سر پای از پی زادن
زخمها خورده بیخصومت و حربچار دیوارتست دارالّضرب
گرچه از رنج فقر بی بیمیاینچنین کوفته هم از سیمی
طالع آنکس است نیکو حالکش بود صورت تو بیت المال
بند بر زال زر نهادستیزانک رویین تن او فتادستی
هر چه با خویش و آشنا گوییهمه مرموز و لوترا گویی
در زبان تو کم کسی داندورچه اندیشه ات یکی ده باد
از تو دست دراز کوته بادسر اندیشه ات یکی ده باد