گنج

شمارهٔ ۶۴ - ایضاً له

ای خداوندی که پیرامون حصن سرّ غیبجز ز شه دیوار تدویر دواتت باره نیست
بی جواز رای شهر آرای و عزم ثابتتبر فراز بام گردون جنبش سیّاره نیست
سنگ بر دل بست کان از عشق زر در عهد توای مسلمانان ، جان دریا نیز سنگ خاره نیست
حاسدت زرد و دوتا و لاغر اندر بند چیست؟چون عروس طبع تو محتاج طوق و یاره نیست
شاهد رای ترا با چشم زخم اخترانجز زجرم بحر اخضر نیل بر رخساره نیست
از چه در میزان جودت سنگ و زر یکسان شدستگر ز روی راستی طبع تو چون طیّاره نیست؟
شد لباس همّت تو از ترفع آنچانکجز زمین و آسمانش خشتک و قوّاره نیست
باغ اقبال ترا زین گلشن نیلوفریچشم خورشید درخشان لایق فوّاره نیست
کیست کو در خدمت تو بیوفایی کرد کوچون وفا از چار دیوار وجود آواره نیست
ای که با تاراج جودت مایۀ دریا و کانچون نصیب من شد از انعام تو یکباره نیست
حلقۀ گردون ز آه سینۀ من گرم شدلیک در انگامه اش کس را دل نظّاره نیست
ناقصان را در تنعّم دیده یی، بنگر که نیستدر بسیط کون یک کامل که او غمخواره نیست
تا فرو بستست دست خواب من در خواب خوشمهد خاکی پیش من جز صورت گهواره نیست
آفت جان من آمد این زبان همچو تیغپس چگویی بازبانم جای صد گفتاره نیست؟
دولت هر جا ییانست اندرین دور خسانمفلسم من زانکه بکر فکرمن این کاره نیست
دختران خاطرم را در تجلّی گاه عرضجز زپنج انگشت من بر فرق یک سرخاره نیست
من به سی اجزاء برج و هفت سبع اخترانمیخورم سوگند و دانم موجب کفّاره نیست
کاندرین ایّام حرمان با چنین بخشندگانکس چو من محروم و غم روزی و محنت باره نیست
کار فضل و رونق دانش ز تو پوشیده نیستوآدمی را از مؤنات طبیعی چاره نیست
نیست خالی نقش ترکیبم زنقش عادیهخود گرفتم درنهادم قوّت امّاره نیست
هم تو خور تیمار من کین قوم را از ممسکیآب روی بخشش و دست و دل نان پاره نیست
سایه ات همواره بارا بر سر من ورچه منشادمانم زانکه دور آسمان همواره نیست